كبوتر حرم

این وبلاگ را برای پدر شهیدم می نویسم

مادر احساس خستگی و کسالت می کند. سرش را می گذارد زمین  و خوابش می برد. 

زنگ درب را می زنند فاطمه درب را باز می کند. جلال است. مثل همیشه با لبان پر از لبخندش شادی را  به فاطمه هدیه می دهد، می گوید بچه ها را آماده کن برویم دوری بزنیم. فاطمه خیلی زود بچه ها را آماده می کند...

جلال دلش پرواز می خواهد به فاطمه پیشنهاد می دهد که سوار هواپیمای جنگی بشوند. فاطمه کابین عقب می نشیند و جلال جلو.

بچه ها پیش فاطمه نشسته اند، پسر کوچکتر دائم از پشت سر با بابا بازی می کند. اذیتش می کند نمی گذارد بابا کارش را انجام دهد. چند بار جلال از فاطمه می خواهد که پسر را کنترل کند. می گوید فاطمه این بچه نمی گذارد من پرواز کنم.ببین چگونه با دستان کوچکش جلوی چشمان من را می بندد و نمی گذارد آسمان را ببینم، پیش خودت نگهش دار. فاطمه محکم بچه را در بقل می گیرد، بچه آرام می شود و یک باره پرده ای سفید رنگ بین فاطمه و جلال حائل می شود.

فاطمه از خواب می پرد. تمام وجودش اضطراب و وحشت است و بس. به ساعت نگاه می کند. ساعت 10 صبح است. ده صبح دوم خرداد سال 1365 .

پی نوشت: بابا جان ببخش، امسال دوم خرداد نمی توانم سر مزارت باشم.چقدر دلم برای مزارت تنگ شده....

 

 


نوشته شده در ۱۳٩۱/۳/۱ساعت ٤:۱٤ ‎ب.ظ توسط رضاکاوند| نظرات ()
طبقه بندی:  
قبلا بسیار شنیده بودم که در دوران انقلاب و پس از آن تهمتهای گزنده دوستان دور و نزدیکت قلب مهربانت را رنجانده بود. اما بابا جان تا به چشم خودم ندیدم باور نکردم. جند وقت پیش پرونده گزینشت در سپاه به دستم رسید. همه سوالات بی مورد و با مورد و پاسخهای زیبا و عالمانه ات را خواندم اما وقتی چشمم به ارزیابی گزینش گر افتاد سوختم. نوتشته بود: ایشان به احتمال زیاد با مجاهدین خلق مرتبط است اسم گزینش گر را که دیدم با تمام وجودم رنجی که از دوستان نزدیکت کشیدی لمس کردم. اوهمان کسی بود که امروز هر جا که می رود افتخارش دوستی با توست.
نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۱٥ساعت ٩:۱٦ ‎ب.ظ توسط رضاکاوند| نظرات ()
طبقه بندی:  

یادت هست گفتم قول می دهم دیگر در اینجا حدیث نفس ننویسم. گفتم می خواهم نذرش کنم. نذر تو . نذر توی مهربان، تویی که از توی خودت چیزی نمانده بود جز یک اوی بی غل و غش. گفتم آنقدر باارزشی که می توانی همه اینجا را برای خودت کنی. از همان زمان مال تو شد مال خود خودت و من فقط انگشتانم را روی این کیبورد چرخاندم.
آن زمان این روزهای سرسنگینیت را ندیده بودم. یعنی باورم نمی شد.

بگذریم ، اینجا هنوز هم مال توست، نذر توست بیا و بگو ، بگو چقدر سخت است که به جرم محبت طعنه حیوانیتت بزنند. بیا و بگو که چقدر سخت است در دنیایی که یک به علاوه یک ، دو می شود تو پاسخ تمام جمع ها و کسرها را یک ببینی. بیا و توصیف کن چگونه قلب یک عاشق سوز می زند.

چه کنم این دل یادگار توست


نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۳ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ توسط رضاکاوند| نظرات ()
طبقه بندی:  

نوشته زیر یکی از داستانهایی است که توسط خانم مهاجر در کتابی با عنوان "جمالِ جلال" که در حال تهیه است نگاشته شده .

از بغل زدن بچه و دور اتاق چرخاندنش خسته شده بود . تب داشت دیوانه اش می کرد، هی بچه را تکان می داد و «رولم ، رولم» می خواند، سرش را برد نزدیک سر پسرش: کاش دردت به جون من باشه ... اگه خودم تب می گرفتم غمم نبود ... تو چرا پاره جگرم؟

6 ماه بود فقط گریه می کرد، حالا هم که توی تب می سوخت و هیچ چیز آرامش نمی کرد. بچه داشت از حال می رفت، انگشت زهرا را محکم به دست گرفته بود، گرمای بدنش مادر را کلافه کرد، همان طور که دور اتاق کوچک  می گرداندش چشم دوخت به چشم های کشیده و درشتش.

 



ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٢٠ساعت ۱:٠۳ ‎ب.ظ توسط رضاکاوند| نظرات ()
طبقه بندی:  

 اینجا ارتفاع تمرچین است در نزدیکی منطقه حاج عمران

 سالها انتظار به سر آمد و توانستم مکان دقیق شهادتت را ببینم.ساعتی نشستم،  روی خاکهایی که تکه های بدنت روی آن افتاد و با خاکها و تکه سنگ های آنجا گفتم و گفتم هر آنچه که این همه سال در دل داشتم.

هنوز آنجا پر بود از خون، خون تازه...

خسته بودم و زخم خورده  اما نتوانستم این همه خون تازه را نادیده بگیرم و انکار کنم.

با خودم عهد بستم

تا این خون ، تازه هست. با تو ادامه راه را طی کنم حتی به قیمت خون . 

 

 

 



ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/٦ساعت ۳:٤٦ ‎ب.ظ توسط رضاکاوند| نظرات ()
طبقه بندی:  

دوستی که مطمئنا مرا خوب می شناسد آمده اینجا و پایین متن قبلی، این پیام را نوشته:

"جمع کن بابا این دفتر دستکت رو به بهانه شهدا پاتوق درست کردی؟
پسر نوح با بدان بنشست خاندان نبوتش گم شد.توکه دیگه ...
کمبود داری؟ هر دفعه به یه بهانه ای خودت رو نشون میدی این بار شهدا؟ ...... هه هه هه اینبار هم که به بهانه شهدا داری جلب توجه میکنی.خجالت بکش"

...........

 هشت سال است که این وبلاگ را می نویسم، از سال 82 تا حالا. از همان روزها وبلاگم را نذر کردم نذر مهربانیهای تو نذر قطرات خونی که با مهربانی بر روی زمین ریخت. گفتم می خواهم از تو بنویسم تا خودم و دیگران یادمان باشد که مهربانی یعنی شهادت و شهادت یک آرزوست.

 از تو که پنهان نیست دوست دارم همه نیز بدانند که ثمره این همه سال نوشتن از تو ، یک زندگی بارانی بود.

دوست داشتم به دوستی که با این حرفهایش قلبم را سوزاند می گفتم درست است من می خواهم خودی نشان دهم، اما نه به تو بلکه به پدرم. دوست دارم بداند که به یادش هستم وقدرش را می دانم 

خدایا ما را قدر دان شهدا قرار بده.. 

 

 



ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/٢۸ساعت ٥:۱٢ ‎ب.ظ توسط رضاکاوند| نظرات ()
طبقه بندی:  

 

 جمعه ، دوم خرداد 1365
ظهر گذشته و هنوز بابا نیامده. مادرم به این دیر کردن های او عادت دارد و البته ما هم. نزدیک ساعت 2 بود که درب خانه را زدند دل نا امیدمان پر از امید شد. آخر قرار بود بابا ظهر که از سرکشی منطقه عملیاتی آمد ببردمان کنار دریاچه ارومیه . پریدیم جلوی در. نمی دانم کداممان بود که در را باز کرد . آقای موسیوند ، یکی از دوستان بابا، پشت در بود، با همسرش آمده بود. نمی دانم آن موقع چه حالی داشتم اما یادم هست اصلا دوست نداشتم در آن لحظه کسی جز بابا را ببینم.
مادرم را صدا کردم. "مامان بیا آقای موسیوند اومده،" مادرم جلوی در  آمد . تعارف کرد بیایند داخل . آقای موسیوند بدون مقدمه چینی و با عجله گفت: "حاج خانم آقا جلال گفته بیام سراغتون ببرمتون بروجرد . انگار یکی از فامیلهاتون شهید شده، آقا جلال خودش تنها رفته و منتظر شما در بروجرده ". مادرم اصلا نمی توانست درک کند دوست بابا چه می گوید می دانست جلال از این حرفها نمی زند. اگر هم چنین تصمیمی داشت خبری به مادرم می داد.
رخت و لباس را جمع کردیم ،چمدان را بستیم و به این امید که بابا در بروجرد منتظرمان است راهی سفر شدیم. یادم هست وقتی داشتیم وسایلمان را جمع می کردیم به دلم افتاد که بابا شهید شده است. بلند داد زدم و گفتم :" مامان پس کسایی که شهید می شن این طوری بچه هاشون رو می برن شهرشون".
مادرم یکباره دادی سر من کشید و گفت "لال بشی رضا"، معلوم بود یک باره دلش پر از اضطراب و دلشوره شد. دوست پدرم هم سرش را پایین انداخت و از خانه بیرون زد. فردای آن روز به بروجرد رسیدیم.اما خبری از بابا نبود 
 4خرداد
همراه برادر کوچکم در اتاق خوابیده ام با صدای جیغ یک زن از خواب می پرم. تمام بدنم می لرزد. می ترسم. همه دارند جیغ می زنند و ناله می کشند. داد می زنم "مامان مامان"، اما کسی صدای من را نمی شنود. از شدت ترس شروع کردم به گریه کردن. خواهر بزرگترم در را باز می کند. او هم دارد گریه می کند. در دستش یک قاب عکس است محکم به سینه اش چسبانده. در حالی که دندانهایم از ترس و گریه به هم می خورد می گویم چی شده.
خواهرم می نشیند نگاه قاب عکس می کند و گریه می کند. قاب عکس را روی زمین می گذارد و سرش را هم روی آن . جلو می روم و قاب را از زیر دستش بیرون می کشم.  قاب عکس باباست.
5خرداد
لباس سبز سپاهی به تنم کرده اند. یک پرچم یاحسین هم در دستم دارم. پیکر بی جان بابا روی دست مردم است. جلوتر از بقیه مردم راه می روم. می ترسم. همه چیز وحشتناک است. نمی توانم باور کنم بابا درون این صندوقیست که مردم بالای سرشان گرفته اند. بیش تر از اینکه برای بابا گریه کنم از ترس گریه ام می گیرد. مردم گوشه ای از قبرستان جمع می شوند برای خواندن نماز بر بدن بابا.
نمی دانم چه کسی بود که دستم را گرفت و من را بالای سر یک قبر خالی برد. عمیق بود و وحشتناک. نمی خواستم بابایم را آنجا بگذارند. گریه  و خواهش می کردم بابا را خاک نکنند.

 پیکر بابا را آوردند پرچمی که روی تابوت کشیده شده بود کنار زدند . از ترس تمام بدنم می لرزد بیشتر برای بابا می ترسم . التماس می کنم و داد می زنم، بابا را خاک نکنید. یک نفر دستم را می گیرد بغلم می کند و می خواهد مرا از کنار قبر و تابوت دور کند. صدای یکی دیگر را شنیدم که گفت بگذار برای آخرین بار بابایش را ببیند. آن آقا همان طور که  بغلم کرده بود و مرا می برد جوابش را آرام داد ، طوری که فقط من شنیدم." آخه جنازه بی سر رو بگذارم ببینه؟" 
 یک باره دلم هوای بوسه های بابا را می کند، هوای بازی همراه با بابا. 


 


نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/٢ساعت ۳:٥۱ ‎ق.ظ توسط رضاکاوند| نظرات ()
طبقه بندی:  

چند روز پیش یکی از عموهایم خاطره ای را از پدرم تعریف کرد که شدیدا ذهنم را به خود مشغول کرده

عمو مجید می گفت در روزهایی که گروهکهای منافقین فعالیتهای گسترده مسلحانه داشتند داداش جلال بسیاری از ساعتهایش را در زندان به بحث با آنها می پرداخت و من هم با ایشان گاهی همراه بودم. عمو  مجید می گفت یادم هست روزی یکی از افرادی که به جرم فعالیتهای ضد انقلاب دستگیر شده بود  وقتی داداش جلال را دید بدون هیچ مقدمه ای برخواست و آب دهان به صورت ایشان ریخت.  تحمل این صحنه را نداشتم که برادر بزرگترم اینگونه مورد اهانت قرار گیرد . می خواستم کاری کنم اما داداش جلال نگذاشت. دستش را روی محاسنش کشید و بعد به آرامی دست او را  گرفت و نشاند روی زمین . من را از اتاق بیرون کرد چند دقیقه ای بعد داداش جلال از اتاق بیرون آمد داخل اتاق که وارد شدم دیدم  آن مردی که با تمام وجودم از او متنفر بودم زانوهایش را بغل کرده و زار زار گریه می کند و دائم می گوید خدایا مرا ببخش.

داداش جلال دلیل گریه آن مرد هتاک را برایم گفت. می گفت او دنبال حق بود اما حق را اشتباهی فهمیده بود و من برای او حق را توضیح دادم.

بعدها با وساطت بابا این بنده خدا بعد از گذراندن مدتی از محکومیتش آزاد شد. و چند وقتی بعد در جنگ به شهادت رسید.

حالا من دائم به این فکر می کنم که شهدا امروز چقدر تنهایند


نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/٢٤ساعت ۸:۱٠ ‎ب.ظ توسط رضاکاوند| نظرات ()
طبقه بندی:  

بابا آخر شب به خانه آمد یادم هست پریشان بود و ناراحت. مادرم شام را در  سینی ای که همان روز خریده بود گذاشت و برای بابا برد وقتی بابا  سینی را دید لبخند کوتاهی زد و گفت :«مبارک باشه فاطمه» و  دوباره سکوت کرد. وقتی شام می خورد چند بار این جمله را شاید  بی اختیار با خود تکرار کرد: «حاج جواد منطقه خطرناکی اعزام شده». انگار می خواست حرفش را ادامه بدهد اما نمی شد.

 حاج جواد یکی از دایی هایم بود.بسیجی بود. با اینکه 5 فرزند قد و نیم قد در خانه داشت زندگیش را وقف جنگ کرده بود ،  دایی جواد به تازگی به منطقه حاج عمران اعزام شده بود. منطقه ای که پدرم فرماندهی محور پشتیبانی آن را داشت.

مادرم کنار بابا نشسته بود و نظاره گر شام خوردن بابا بود ، جیزی نمی گفت. انگار بابا دلش نیامد حرفی را که می خواست بزند، ادامه دهد شاید با خود می گفت فاطمه گناه دارد بگذار فردا آهسته آهسته برایش می گویم که در عملیاتی که بعثی ها درمنطقه حاج عمران انجام داده اند  برادرت به شهادت رسیده و نتوانسته ایم پیکر شهدا را به عقب برگردانیم .اما فردا بابا رفت و یکی دو روز بعد بدن بی جانش برگشت.

و مادرم ماند با داغ شهادت همسرش و مفقودالاثر شدن برادرش و 10 سال چشم انتظاری او.

خدایا هیچ امیدی ناامید نشود


نوشته شده در ۱۳۸٩/۱۱/٢۱ساعت ۱:٢٤ ‎ق.ظ توسط رضاکاوند| نظرات ()
طبقه بندی:  

شنیده بودم ساعتها وقتت را در زندانها می گذراندی و با افراد ضد انقلاب بحث می کردی تا نظراتشان را اصلاح کنی. شنیده بودم چند مورد به دست و پای قضات و حاکم شهر افتادی تا افرادی را که از سر اشتباه به منافقین پیوسته بودند از اعدام نجات دهی.

شنیده بودم خود را وقف کرده بودی وقف دوست داشتن و در آخر توشهید راه دوست داشتن شدی

بابا جان این دل یادگار توست ،یادش داده ای بی چشم داشت عاشق شود. محبت کند و از سوختن لذت ببرد.

نگاهت را از آن برندار


نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٠/۱٦ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ توسط رضاکاوند| نظرات ()
طبقه بندی:  

 

 یادمان دادند که سرمان را بالا بگیریم و پایمان را مجکم بر زمین بگذاریم. یادمان دادند که عکست را با غرور نشان مردم دهیم و از اینکه فرزند توایم افتخار کنیم.

و ما با غرور راه رفتیم، اسلحه و عکست را در دست گرفتیم و لباسهای سبز پاسدای را که با تکه های لباس تو برایمان دوخته بودند پوشیدیم.

 وچه سخت بود وقتی همه اینها تمام می شد و ما می ماندیم و تنهاییمان و قاب عکس تو که برایمان پر بود از خاطره های حضورت.

پی نوشت:  در این عکس من ٨ یا ٩ سال دارم و برادرم ۶  یا ٧  سال


نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/٥ساعت ٢:۳٩ ‎ق.ظ توسط رضاکاوند| نظرات ()
طبقه بندی:  

بالای سرش نشسته بودم . من بودم و او و سیل اشکهایی که از چشمانم سرازیر بود. دعایی نبود که نخوانده باشم. مادر جوانم دو روز بود در کما رفته بود. دلم می خواست قبل از رفتنش برای یک لحظه هم که شده چشمانش را باز کند و نگاهم کند

. مادر فقط یک بار دیگر نگاهم کن.

عطر یاس در فضای خانه پیچید. نمی دانستم چه خبر شده. چند دقیقه ای بیشتر نگذشته بود که مادر شروع به ذکر گفتن کرد. انگار که کلمه کلمه اش را در دهانش می گذارند. بارها این ذکر را تکرار کرد: الهی به عظمتت به جود و کرمت ما را نرانی از درت.

ذکرش که تمام شد بالای سرش رفتم . چشمانش را باز کرد و نگاهم کرد. می دانستم معجزه ای شده اما گیج و آشفته بودم . نگاهش ادامه دار بود و پر از حرف. جمله ای گفت که بعد از رفتنش سالهاست آرام بخش دل داغ دارم است.

گفت: رضا الان بابا، عمو و دایی شهیدت اینجا بودند.

در ۵ روزی که بین مابود خواهش کرد که در این باره از او سئوالی نکنیم.

 


نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/۱۳ساعت ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ توسط رضاکاوند| نظرات ()
طبقه بندی:  

شب شده بود، جاده به خوبی مشخص نبود. بابا با سرعت کمی حرکت می کرد. یک دفعه صدایی آمد بابامحکم ترمز گرفت. سریع از ماشین پرید بیرون من هم با اینکه 7 سالی بیشتر نداشتم پشت سرش درب ماشین را باز کردم و بیرون آمدم. بابا به یک گربه زده بود . داشت ناله می کرد، خونی بود. با دو دست محکم به سرش کوبید گربه را در بغل گرفت آورد کنار جاده، یک جوی آب از آنجا می گذشت . با دستهایش کمی آب در دهان گربه بیچاره ریخت. گربه ناله می زد.آرام نشست کنار گربه دستانش را دور زانوهایش جمع کرد سرش را روی آنها گذاشت و همراه با ناله گربه ناله زد .

 تا به حال اینطور ندیده بودم گریه کند. من هم با او گریه کردم . پیرمرد سبیل کلفتی از کنارمان گذشت . دستش را روی شانه پدرم گذاشت،گفت: مرد چرا گریه می کنی ، بابا سرش را بلند کرد، با دست به گربه اشاره کرد و آرام گفت زیرش گرفتم. مرد کمی ساکت ماند و بعد بلند خندید . بلندتر گفت دیوانه و رفت. و بابا دوباره گریه کرد. 

دوست داشتم به آن مرد بگویم بابای من فرمانده جنگ است. چرا مسخره اش می کنی؟ 


نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/۳٠ساعت ٦:٢٤ ‎ب.ظ توسط رضاکاوند| نظرات ()
طبقه بندی:  

چند سال پیش به مناسبت سالگرد بابا این را نوشتم.

 

امروز دوم خرداد است.دوم خرداد برای همه یک خاطره را به ذهن می آورد. اما برای من نه.

 

 سالهاست که دوم خرداد را می شناسم .سالهاست که این روز برای من رنگ دیگری دارد. صبح دوم خرداد سال ۶۵ هیچ گاه از یادم نمی رود آخرین نگاهت را همیشه  به یاد دارم .صبح که از خانه بیرون می رفتیِ  گفتی رضا بعد از من تو مرد خانه ای ومن مثل همیشه لذت بردم.قرار بود بعد از سر کشی از منطقه عملیاتی ظهر به خانه برگردی از خانه ما تا منطقه حاج عمران دو یا سه ساعت بیشتر نبود ظهر شد و تو نیامدی .مادرم میگفت که آماده شوید بابا که آمد می خواهیم بیرون برویم اما تو نیامدی. چندین ساعت منتظر بودم ، لباسهایم را از تنم بیرون نیاوردم اما تو نیامدی .وقتی که آمدی سر در بدن نداشتی.

 

همه می گفتند که آرزویت این بود که مانند مولایت حسین به شهادت برسی. خوش به حالت که به آرزویت رسیدی.  امروز دوم خرداد است و به جز یاداوری پرواز تو هیچ معنی دیگری برایم ندارد. من سالهاست که دوم خردادیم...



نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/٢ساعت ٤:٥٦ ‎ب.ظ توسط رضاکاوند| نظرات ()
طبقه بندی:  

 

هشت ماهه هستی که این را برایت می نویسم. دلبرکی شده ای که امان از قلب بابا گرفته ای.دخترم دوست دارم بدانی شادی تو تنها آرزوی دل باباست. اگر بدانی وقتی با صدای بلند می خندی چطور دل بابا غنج می رود.این را می نویسم تا بعدها که بزرگتر شدی چه من باشم یا نباشم بدانی که بابا  خنده های تو را چقدر دوست دارد.

  دخترم باران، شاید وقتی بزرگ شدی و سری به وبلاگ بابا زدی این سوال برایت پیش بیاید که چرا بابا این همه سال فقط از بابابزرگ نوشت!

               

بابا جان کودکان نسل من طعم زندگی را با طعم انتظار و اضطراب اشتباه می گرفتند، بوی غذای لذیذ و خوردنیهای خوشمزه برای ما با بوی باروت و دود آمیخته شده بود. کودکی آن روزهای ما در اضطراب و تشویش گذشت. صبح که می شد صبحانه را با دعا برای سلامتی بابا می خوردیم و شب وقتی به رخت خواب می رفتیم خدا را شکر می کردیم که هنوز خبر بدی از بابا نیامده، همه ما باورمان شده بود که باباها را خدا برای جنگیدن و شهادت خلق کرده.

جنگ که تمام شده بود وقتی می دیدیم همه بچه ها با باباهایشان به پارک می آیند و ما تنهاییم دلمان پر می شد از غم. آن وقت بود که بغض گلویم را می گرفت و آرام به بابا می گفتم، بابای بد.

نازدانه بابا، جوان تر که بودم احساس می کردم باباها علاقه کمی به بچه هایشان دارند. همیشه با خودم می گفتم اگر این طور نیست چرا بابای من، عمو و عمه هایت را تنها گذاشت و رفت. اگر ما را دوست داشت حداقل به خاطر دختری که قرار بود چند ماه دیگر به دنیا بیاید می ماند.

اما حالا می توانم همه احساس پدرم را به خودم ، برادرم و خواهرهایم درک کنم. وقتی می بینم چقدر عاشقت هستم. وقتی با لبخندت قند دلم آب می شود و خانه نشین می شوم و از بیرون رفتن صرف نظر می کنم اطمینان پیدا می کنم که او هم مثل من عاشق کودکان قد و نیم قدش بود . او  حتما آرزو داشت که دختری را که هنوز به دنیا نیامده ،ببیند و به آغوش بکشد.

دخترم باران، تفاوت بابابزرگ با بابا این هست که او به جز کودکان خودش عاشق همه بچه های ایران بود.

 

پی نوشت: از همه دوستانم که این مطلب را می خوانند خواهش می کنم برای فردای باران چیزی بنویسند.


نوشته شده در ۱۳۸٩/۱/٢۸ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ توسط رضاکاوند| نظرات ()
طبقه بندی:  

آرام صدایت می زنم ،  سکوتت مرا وادار کرد که بلند تر صدا کنم. بابامن گیجم

این روزها هر کس می رسد طعنه ام می زند ،متهمم می کنند به دوری از تو و خط تو، اما تو خوب می دانی من افتخارم این است که هر چه دارم از توست. از توی مهربان بامرام. تویی که بی چشم داشت دائما مهربانی.

 

 حالا می خواهم یک خواهش کنم. می دانم زیاده خواهیست اما تو از بچگی مرا پر توقع بار آوردی. بابا من این روزها به چشمانت بدجور احتیاج دارم.


نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/۱٩ساعت ۱:٠۳ ‎ق.ظ توسط رضاکاوند| نظرات ()
طبقه بندی:  

 

بابا خانه ای اجاره کرده بود با یک حیاط بزرگ . تمام حیاط باغچه بود. کلی مرغ و خروس هم گرفته بودیم و در گوشه حیاط نگه می داشتیم. بهترین روزهای دوران کودکیم را در آن خانه گذراندم. ازصبح زود تا دم غروب در حیاط بودم. شب هم که می شد مادر با التماس مرا به داخل می برد.

جمعه ای بود که بابا تصمیم گرفت دستی به سر و روی باغچه بکشد . باهم می خواستیم سنگ ها را دربیاوریم. بابا بیل را زیر سنگ بزرگی که در باغچه بود فرو کرد من هم با دست از آن طرف سعی می کردم تا سنگ را دربیاورم. بیل از یک طرف و دست من از یک طرف و در یک چشم به هم زدنی ....احساس کردم انگشتم داغ داغ شد . نگاهش کردم خون ...

بابا تا چشمش به انگشتم افتاد با دودستش آنقدر محکم  کوبید در سرش که سرم درد گرفت. مرا بقل  گرفت و با گریه از خانه بیرون زد .یادم می آید پرستار وقتی دستم را بخیه می کرد چقدر نگران بابا بودم.

حالا بعد از کلی سال من مانده ام و یک انگشت نصفه نیمه کج و ماوج که یادگاری باباست. 

 

از دوست به یادگار دردی دارم

کان درد را به صد هزار درمان ندهم


نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/۱۳ساعت ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ توسط رضاکاوند| نظرات ()
طبقه بندی:  

وقتی تشنگی امان از سرزمین وجودت گرفته . وقتی مردگی و رخوت از یادت برده که زندگی طعم گیلاس می دهد یا یک زردآلوی گندیده.
وقتی دوباره های زندگی، کسالت را در نهایت اعلایش به تو هدیه می دهد. وقتی که خطاهای بزرگ و کوچک ، لکه ای سیاه به وسعت یک عالمه بر دلت انداخته، وقتی احساس می کنی نفست به تنگ آمده و صدایت تا سقف خانه ات هم بالا نمی رود . آن زمان است که بیش از هرچیزی دل بی رمق و خسته ات یک آسمان پر از باران می خواهد. بارانی که پاکت کند ، صافت کند و دوباره طعم یک گیلاس آب دار را به تو بچشد.
 و خدا بارانش را به من هدیه داد.


می دانم باران ثمره دعاهای عاشقانه تو و مادر بود.چطور می توانم  حق این همه لطف را ادا کنم؟
اما همیشه دوست داشتم بدانم لحظه آخر قبل از پروازتان به چه فکر می کردید. و حالا بعد از بارانی که آمد خوب می دانم.
  

عکسهای باران را اینجا ببینید


نوشته شده در ۱۳۸۸/۸/٢ساعت ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ توسط رضاکاوند| نظرات ()
طبقه بندی:  

چگونه شرح دهم لحظه لحظه های فراق

 برای این همه ناباور خیال پرست

مگر می شود تو را از یاد برده باشم، تویی که هیچ وقت مرا از یاد نمی بری . اگر می بینی چیزی نمی گویم، دیگر حرفم نمی آید انگار دائما باید سکوت کنم، اینجا پر از طعنه هایی است که مضحکانه سعی می کنند مرا به یاد تو بیاندازند یاد تویی که همیشه با من است.

دائما این جمله را می شنوم " تو از صدقه سر پدرت به اینجا رسیده ای. چرا به او پشت می کنی؟" آی که چقدر سخت است که به جرم دگر اندیشی این را مدام در سرت بکوبند .

 مرده شور این سهمیه دانشگاه را ببرد که تا یک عمر باید حرفش را بخورم.

بابا این روزها بدجور به تو نیاز دارم، همه چیزهای پشیزی را که به من داده اند دور می اندازم، صدقه هایشان به درد خودشان می خورد. من فقط دلم لک زده است برای یک لبخند تو.

 

 


نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/۱۱ساعت ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ توسط رضاکاوند| نظرات ()
طبقه بندی:  


یکی این ثانیه شمار عجول را نگه دارد. لعنت به تو
نمی خواهم ساعت 10 شود نه 10 نشو ساعت.


بگذار هنوز دلمان خوش باشد، بابا ساعت 12 از منطقه می آید. امروز قرار است ببردمان بیرون. اول می خواهیم برویم نماز جمعه ، بعد از آن هم کنار دریاچه ارومیه نهار بخوریم. شاید هم بابا اجازه داد شنا کنیم.

وای چقدر قرار است امروز خوش بگذرد.

از صبح زود که بلند شده ایم  من و خواهر و برادرم منتظر ظهریم ، لباسهای بیرونیمان را پوشیده ایم و دم در نشته ایم. ثانیه ها را می شماریم تا ظهر شود.

نه نشمار نشمار

مادرم دلش مثل سیر و سرکه می جوشد ما نمی دانیم چرا دم و دقیقه می گوید دعا کنید بابا سالم برگردد. ما نمی فهمیم چرا !!
آخ جون ظهر شد، ظهر دوم خرداد، الان می آید. توپ پرسی را که برایم بابا تازه خریده در دستم گرفته ام و دور خانه راه می روم. پس کی می آیی؟
مامان ساعت یک شد پس کی می یاد؟ خیلی بدقولی بابا. بابای بد..........
زنگ خانه را می زنند.توپم را پرت کردم آسمان، آخ جون اومد... مامان با هول در را باز کرد. ما سه نفری هم پریدم جلو. پس کو بابا. بابا که نیست دوستش است. سعی کرد لبخند بزند.
 "حاج خانم لوازم و وسایلتون رو جمع کنید باید بریم بروجرد".
برادر 4 ساله ام آمبولانسی را ده ، بیست متری آن طرف خانه می بیند. می پرد جلوی آمبولانس و داد می زند بابا اینجاست بابا اینجاست.
بعدها دوستان بابا گفتند جنازه بی سر پدرتان در همان آمبولانس بود.

 

 


نوشته شده در ۱۳۸۸/۳/٢ساعت ٩:٥٤ ‎ق.ظ توسط رضاکاوند| نظرات ()
طبقه بندی:  
مرجع دریافت قالبها و ابزارهای مذهبی
By Ashoora.ir & Night Skin