وجود نازکت آزرده گزند مباد

 

با لبان پر از خنده در همان حال نیمه نشسته دستانشان را به سمت من می آورند. دستشان را در دست می گیرم و می بوسم.
آرام می گویم کاوند هستم پسر شهید کاوند. آقا چند بار با خودش تکرار می کنند کاوند کاوند .انگار که چیزی یادشان می آید. آقا همونی هستم که چند وقت پیش خدمتتون رسیدم و خیلی حرف زدم و سرتان را درد آوردم. آقا انگار که یادش آمده باشد می خندند و می گویند: بله بله....
سخت است آقا را روی تخت بیمارستان دیدن .بغض گلویم را می گیرد. دستم را محکم به سینه ام می کوبم و می گویم آقا دردهایتان بخورد توی سینه من. آقا یکباره اخمی پدرانه و پر از مهربانی می کنند و می فرمایند: خدا نکنه. خدا نکنه. آینده مال شماست. شما باید زنده باشید..... 
جمله آخرم را با لحنی پر از خواهش و نیاز میگویم و میروم پشت سر جمعیتی که دور تخت آقا جمع شده اند. 
آقا امید ما به شماست....

+نوشته شده در ۱۳٩۳/٦/٢٤ساعت۱٢:۱٥ ‎ب.ظتوسط | نظرات ()
طبقه بندی: ()
بهترین هدیه ای که آقا به من داد.

جلوی آقا دو زانو نشسته ام. خودم را جمع و جور می کنم. لبخند آقا ادامه دار است. سی چهل نفری می شویم. همه خانواده های شهدا هستند. پدر و مادرهای شهدا را در صف اول نشانده اند.

آقا لیست مدعوین را در دست می گیرند. نفر اولی که نامش را صدا می زنند من هستم. رضا کاوند..

بلند می شوم سر پا. نمی دانم چطور شروع کنم. آقا می فرمایند: شما هستید. با زبان و با سر جواب می دهم بله. می پرسن خوبید شما؟ جواب می دهم شکر. بلافاصله می گویم آقا چند کلام حرف دارم. اجازه می دهید؟ می فرمایند: بله بفرمایید.

کمی دستم می لزد صدایم هم. سعی می کنم با صدای بلند صحبت کنم. در ذهنم سریع می گذرد جلوی نایب امامت ایستاده ای.

می گویم آقا جان من رضا کاوند دانشجوی دکتری سیاست گذاری فرهنگی هستم و مدرس دروس علوم انسانی دانشگاه تهران. آقا پر از لبخند می شود.می فرمایند ماشاالله ماشاالله. در شادی صورتش غرق می شوم. 

خودم را دوباره جمع و جور می کنم و ادامه می دهم: آقا افتخارم این است که فرزند سردار شهید گمنامی هستم که تنها در این دنیای خاکی نام یک کوچه کوچک در شهرستانی کوچک به نام  اوست. آقا صحبتم را قطع می کند و می فرماید: پدر شما در بین اهالی آسمانها مشهور هستند. پاسخ می دهم: من هم از این گمنامی خوشحالم.

ادامه می دهم: مادرم که چند سال پیش به رحمت خدا رفت به ما یاد داده بود نه از نام پدرمان، بلکه از مرام او استفاده کنیم.

آقا جان، وقتی در دنشگاه تهران سر کلاسهایی که مبانی دروس آن افتخارش اعتقاد به محوریت انسان است از خدا برای دانشجویانم می گویم، وقتی از شهدا و انقلاب و رهنمونهای شما برای آنها سخن می گویم، وقتی که به دانشجویانم می گویم بچه ها انقلاب یک فرآیند است و تغییر  نظام شاهنشاهی همه انقلاب نیست بلکه انقلاب تمام نشده و تا زمانی که جامعه اسلامی، دولت اسلامی و تمدن اسلامی نداشته باشیم انقلاب ادامه دارد، صدای پدرم را در گوشم می شنوم که می گوید: رضا تازه اول عملیاته،بار سنگینی بر دوش داری.

آقا دوباره لبخند می زنند و یکی دوبار احسنت جانانه ای می گویند.

دلم به احسنت آقایم قرص تر می شود.  ادامه می دهم. از پدر و عموی شهیدم می گویم: آقا پدر بزرگ من یک باربر بود ، مادر بزرگم می گوید خانه که می آمد جای طنابهای که روی شکمش می انداخت همیشه زخم بود و تاول زده. مادر بزرگم هم لباسهای مردم را می شست تا زندگی 5 فرزند خود را در یک اتاق کوچک بگذرانند. 

در ادمه از مبارزات قبل از انقلاب پدرم و رنجهای او و شهادت عمویم و نحوه شهادت پدرم میگویم.

حرفهایم که تمام می شود. آقا دوباره لبخند می زنند می نشینم.

آقا به من نگا می کند . اولین جمله شان این است: ماشاالله مثل یک کلاس درس صحبت کردید با بیان خوب و مسلط.

می فرمایند: اینکه فرزندان یک باربر این همه رشد می کنند و متعالی می شوند از برکات انقلاب است. قدر این انقلاب را بدانید و از آن محافظت کنید.

آقا ادامه می دهند: مواظب باشید یک بار زاویه پیدا نکنید. یک زاویه کوچک در آینده فاصله شما را دورتر و دورتر می کند.

دو زانو نشسته ام و سعی می کنم به خاطر بسپارم همه جملات آقا را. چشمم را به لبهای پر برکت ایشان دوخته ام.

آقا می فرمایند: وظیفه شما گفتمان سازی است. باید گفتمان انقلاب را مانند دوران مبارزه سینه به سینه منتقل کنید. به هر اندازه که سهم تاثیر درجامعه دارید گفتمان انقلاب را ترویج دهید.

آقا دوباره صدایم می کنند تا هدیه ای به من بدهند. می روم جلو همه چیز انگار مثل خواب است. دست آقا را در دستم می گیرم. می بوسم. حالم دگرگون است. میروم کنار گوش آقا می گویم آقا یک جمله ای دارم آقا با شوخی می فرمایند این همه صحبت کردید هنوز هم حرفی دارید. می گویم فقط یک جمله است: آقا می خواهم ابراز شرمندگی کنم مرا ببخشید من ولی فقیه خودم را دیر شناختم. اشتباهاتی کردم.

 آقا کریمانه پاسخم را می دهند: گذشته، دیگه بهش فکر نکن.

دلم آرام می شود.

جلسه تمام می شود هر کسی چیزی از آقا گرفته یکی سجاده، یکی چفیه و دیگری انگشتر. و من همین طور مات و مبهوت مانده ام. مبهوت لبخندهای آقا. بهترین هدیه ای که می توانستم از آقا بگیرم.

 

+نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٢/۱٧ساعت۱٠:۱٥ ‎ق.ظتوسط | نظرات ()
طبقه بندی: ()
چشمهایت

 سهم من از تو، چشمهایت باشد کافیست.

+نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٠/٢۸ساعت۱٢:٠٩ ‎ق.ظتوسط | نظرات ()
طبقه بندی: ()
عمار خمینی

 

یادم می آید و می دانم شما هم یادت هست ، همان روزهای اول مدرسه ام  را می گویم. دستم را گرفتی و بردی در مدرسه شهید رضا قلعه ای ارومیه ثبت نامم کردی. تو ذوق زده بودی و من پر از اضطراب. بیشتر سعی می کردی نظر مرا متوجه جذابیتهای کودکانه مدرسه کنی.

مدرسه که تمام می شد می آمدم قرارگاه جمزه . دویست سیصد متری فاصله داشت تا مدرسه. در اتاقت می نشستم و چشمم را به لباس سبزت می دوختم تا کارت تمام شود و مرا به خانه ببری. کمی خواندن و نوشتن که یادگرفته بودم. از من می خواستی تیترهای یک روزنامه را بخوانم دوستانت را جمع می کردی و می گفتی: ببینید پسرم داره روزنامه می خونه.

حالا خیلی از آن روزها گذشته و من وقتی مشغول تدریس در دانشگاه هستم. دائم تمام آن لبخندهایت برایم تداعی می شود.

بار سنگینی را بر دوشم احساس می کنم. انگار باید بشوم زبان تو. انگار باید حرفهایت را به نسلی بگویم که شهید را فقط در قاب عکسها دیده اند و در راهیان نورها برای او اشک ریخته اند.

آقا جلال زندگی ام می دانم فاصله من تا شهادت از زمین تا آسمان است. بر شرایط و وضعیت خودم واقفم.می دانم انتظار بی جاییست اما کمک کن زبان تو باشم. کمکم کن برای تو سخن بگویم کمکم کن در عصری  که سید و مولایم خامنه ای عزیز در میان این همه عمارنما " این عمار "می گوید. از عمارها بگویم. از عمارهای خمینی که نفسشان به نفس امامشان گره خورده بود و ضربان قلبشان هم آهنگ ضربان او بود. از عمارهایی که نیاز نبود امامشان هر چیز را صدبار برایشان تکرار کند.

+نوشته شده در ۱۳٩٢/٩/٢٧ساعت۱٢:٤٦ ‎ق.ظتوسط | نظرات ()
طبقه بندی: ()
 

 باران و تابان دردانه های زندگیم بر سر مزار بابابزرگ

+نوشته شده در ۱۳٩٢/٩/۱۳ساعت۱٢:٠۱ ‎ق.ظتوسط | نظرات ()
طبقه بندی: ()
جلال زندگی من شده ای آقا جلال

نمی دانم باور می کنی یا نه، بگذار ساده بگویم :جلال زندگی من شده ای آقا جلال.

بعد از این همه سال هر روز باب جدیدی از شناخت تو برایم باز می شود.

 

قسمتی از خاطرات برادر عزیز سعید اوحدی:

انقلاب که می شود دغدغه جلال کم که نمی شود هچ، زیادتر هم می شود حضور جریانهای منحرف مارکسیتی و التقاطی باب جدید مبارزه دیگری برای آقا جلال باز می کند: دفاع ایدئولوژیک از مبانی  اسلام انقلابی.

سعید اوحدی از دانشجویانی که در یکی از دانشگاههای آمریکا تحصیل می کرده و به عشق انقلاب برای مبارزه به ایران برمی گردد می گوید: اوایل سال 58 بود که جلال را برای اولین بار در مسجد سید بروجرد دیدم. خیلی زود با هم دوست شدیم دغدغه هایمان شبیه به هم بود، هر دو از خطر جریانهای مارکسیست نگران بودیم . در همان مسجد با جمعی دیگری حلقه مطالعاتی تشکیل دادیم در آن روزها تمام آثار اسلامی مطرح و حتی آثار مارکسیتها را می خواندیم ، دبیر جلسه که فعالترین فرد در مباحثه و جمع بندی موضوعات بود آقا جلال بود.

آقا سعید می گفت در این جلسات حداقل هفته ای 5 کتاب می خواندیم آن هم کتابهایی سنگین و سخت فهم.

سخنان آقا سعید درباره مطالعات و سخنرانیهای پرشور آقا جلال بر علیه  منافقین و جریانهای منحرف که تمام شد به اقا سعید گفتم : آقا سعید می دونستی بابای من فقط شش کلاس سواد داشته؟؟؟ آقا سعید مبهوت فقط سکوت کرد

.......

ببخش آقا جلال مطالعه ام خیلی کم شده.

 

پی نوشت:

سعید اوحدی اکنون معاون وزارت ارشاد و ریاست سازمان حج و زیارت  است.

+نوشته شده در ۱۳٩٢/۸/۱ساعت۱:٢٩ ‎ق.ظتوسط | نظرات ()
طبقه بندی: ()
برای عمو جمالم

چند ماهی بیشتر از انقلاب نگذشته که جمال وارد سپاه می شود. آرام  و قرار ندارد دائم  به دنبال آن است که بداند کجا به او اجتیاج است برود آنجا.

گاهی با چمران محاصره پاوه را میشکند گاهی با اشرار مسلح منطقه دالاهو و ریژاب میجنگد و گاهی راهی کرندغرب و بیستون می شود و سپاه آن شهرها را شکل می دهد.

ضدانقلاب مسلح آرامش را از مردم کرند غرب و سرپل ذهاب گرفته اند اهالی روستاهای اطراف را می دزدند و با یک گونی ییاز معاوضه می کنند و به عراقیها می فروشند. جمال شب هنگام به تنهایی به خانه سید خان سرکرده آنها می رود و او را در حالی که صدها مرد جنگی محافظش بودند ترور می کند. از این به بعد برای سر جمال جایزه می گذارند

جمال فرماندهان سپاه استان کرمانشاه را جمع می کند معتقد است که اگر کوتاهی کنند و با این اشرار برخورد نشود مردم از انقلاب نا امید میشوند.

 جمال از کرمانشاه بر می گردد به کرند غرب. متوجه می شود دوستانش در مناطق اطراف با ضد انقلاب درگیر شده اند. با همان ماشین آهوی سبز رنگی که داشت راهی منطقه درگیری می شود.

جمال به اسارت در می آید. روزها و شبها شکنجه میشود. بدنش را تکه تکه می کنند و در چاهی می اندازند. 5 ماهی طول می کشد که بدن کوچک شده و ارباً اربای جمال کشف می شود.

+نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٠/٤ساعت۱:۱٢ ‎ق.ظتوسط | نظرات ()
طبقه بندی: ()
 

حسین جان ممنونیم که ذره بسیار ناچیزی از غم اهل بیتت را به ما چشاندی

+نوشته شده در ۱۳٩۱/٩/٢ساعت٢:۳۱ ‎ق.ظتوسط | نظرات ()
طبقه بندی: ()
بعد از این همه سال یک عکس جدید از تو پیدا کردم

 

شهید جلال <span class=

 شهید جلال کاوند نفر سمت راست  (با لباس سبز سپاه) کنار محسن رضایی

+نوشته شده در ۱۳٩۱/٧/۱٩ساعت۱٢:٠٦ ‎ق.ظتوسط | نظرات ()
طبقه بندی: ()
به مناسبت سالروز پرواز مادرم

 درد امانش را بریده ، نیمه شبها چشمانم را که باز می کنم می بینم بیدار است درد خواب را از چشمانش گرفته. خواب را از چشمان او گرفته و امید را از دل من.

دکترها می گویند روزهای آخریست که مهمان ماست.

میروم پیشش آرام دستانش را می گیرم می بوسم و با چشمان و زبان پر التماسم به او می گویم : مادر یادت هست هر هفته بچه های مسجد می آمدند خانه مان هیأت، عمری گریه کن حسین بودی از آقا شفایت را بخواه.

تأملی می کند و پاسخم را می دهد: من نوکر حسینم نوکر از ارباب خود توقعی ندارد، راضیم به رضای او.

..............................

 فاطمه دل نگران جلال است چند روز است از او بی خبر است، می رود در حیاط، گلدانها و درخت مو را آب بدهد. مجید، برادر جلال، قرار ندارد دائم به حیاط می رود و می آید انگار که می خواهد سر صحبتی را با فاطمه باز کند. بلند با خودش می گوید این درخت مو هم یادگار داداشم است. یکباره دل فاطمه می ریزد . صدا می زند مجید چیزی شده؟ از جلال خبری شده؟

مجید با لحن پر از اضطراب جواب فاطمه را می دهد: خانم داداش، داداشم برگشته. فاطمه یک باره دلش پر از شادی می شود، می گوید : خوب کجاست؟ چرا نمی آید؟

ومجید پاسخ آخر را می دهد، نمی تواند بیاید . داداشم بی سر آمده.

وصدای فاطمه بلند می شود یا زینب کبری صبر.......

 

پی نوشت:

مادرم درباره این عکس  می گفت: دست جلال را در دستم گرفتم و به او قول دادم بچه هایش را خوب تربیت کنم به شرطی که او هم مرا زیاد معطل این دنیا نکند.

 

+نوشته شده در ۱۳٩۱/٧/۱٤ساعت۳:۳٦ ‎ق.ظتوسط | نظرات ()
طبقه بندی: ()
ماجرای زندگی یک فراری (قسمت دوم)

جلال دلش آرام نمی گیرد با هر کسی که گرم می گیرد چند دقیقه ای طول نمی کشد که وارد بحث سیاسی می شود. پدر و مادرها دادشان دیگر از دست جلال در آمده نمی گذارند بچه هایشان با او حرف بزنند. معتقدند جلال کله اش بوی قرمه سبزی می دهد می ترسند بچه هایشان را نیز هوایی کند. اما جلال از فرصت استفاده می کند و روزهایی که از دست تعقیب و گریزها به بروجرد فرار کرده با جوانترهای فامیل شبها قرار می گذارد و برایشان از انقلاب و امام می گوید.

حاج عبدالمحمد یکی از همان جوانانی است که از ترس پدر و مادرش شبها به پشت بام خانه می آمد و با جلال که همسایه آنها بود صحبت می کرد. می گوید جلال سرش پر از سودای امام بود نمی دانم از کجا اعلامیه های امام را می آرود و به من می داد تا آنها را پخش کنم.

جلال از هر فرصتی استفاده می کند تا به قول خودش پیام انقلاب را به مردم برساند یک روز به همسرش که در مراسم روضه خوانی زنانه ای که در محله شان بود شرکت می کرد گفت: برو با خانمهای جلسه صحبت کن تا یک جلسه هم که شده بگذارند بیایم برایشان روضه بخوانم.بالاخره خانمها راضی می شوند و جلال به مراسم روضه خوانی می رود. خدا رحمت کند همسر جلال را می گفت در مراسم روضه خوانی نشسته بودم که یکباره دیدم آقایی با عبایی روی دوش و عینک دودی وارد جلسه شد و در جایگاه روضه خوان نشست باورم نمی شد که جلال باشد عینک دودی خیلی خوش تیپش کرده بود.

روضه را که شروع کرد چند دقیقه نگذشته بود که از صحرای کربلا و مظلومیت حسین بن علی و ظلمی که شمر و یزید  به آل الله کردند  آمد به  کربلای ایران و حسین و یزید زمان و همان جلسه شد جلسه آخری که فاطمه و جلال در آن شرکت کردند....

پی نوشت: این روزها انگار اراده ام از آن خودم نیست نمی دانم آقا جلال چه برنامه ای برایم  دارد.

+نوشته شده در ۱۳٩۱/٦/٢٢ساعت٤:۱٥ ‎ب.ظتوسط | نظرات ()
طبقه بندی: ()
بازخوانی زندگی یک فراری(قسمت اول)

 آقا جواد بود و یک گاری کوچک که بارها و وسایل مردم را با آن به این ور و آن ور می برد.  مگر چقدر در می آورد که بتواند خرج تحصیل و زندگی 5 تا پسر بچه قد و نیم قد را بدهد. آنها بودند و یک اتاق 12 متری که هم اتاق خوابشان بود و هم اتاق بازی بچه ها و هم آشپزخانه.( داستان آقا جواد و زهرا خانم خود حدیث مفصلی است که روزی اگر خدا بخواهد خواهم گفت) 

جلال 12 یا 13 ساله که می شود می داند که آرزوهای کودکانه اش را باید کنار بگذارد و بی خیال درس و مدرسه برود سراغ کار. چند سالی اهواز می ماند شاگردی خیاط خانه دایی اش را می کند و استاد کار که می شود می رود تهران. 18 یا 19 ساله است که یک اتاق انباری را اجاره می کند و رسما تهرانی می شود. در همان روزهایی که خیلی از جوانانی که تهران می آمدند اول از همه سراغ مراکز عیش و نوش می رفتند جلال در اولین قدم می رود سراغ جمع کردن فامیلهایی که در تهران دارد. زیاد می شوند شاید حدود 40 یا 50 نفر. با همین تعداد جلسه قرآن و ذکر اهل بیت را تشکیل می دهد. همین هیئت، محل اولیه مبارزات جلال علیه رژیم شاهنشاهی می شود.

در همین روزهاست که جلال با یکی از مهمترین افراد زندگیش یعنی محمد بروجردی آشنا می شود. و خودتان دیگر قضاوت کنید چه خواهد شد جلالی که دلش برای شهادت در راه آرمانش قرار ندارد گره بخورد با محمد بروجردی.

شاید با پیشنهاد بروجردی آقا جلال که استاد کار خیاطی است می رود در خیاط خانه دربار. از همان زمان راهش به دربار باز می شود. یکی از لباسهای فرح که دنباله ای حدود 12 متر داشت با انگشتان هنرمند جلال تهیه می شود. و جلال برای خودش مبارزه می کند با جمع اوری اطلاعات دربار و در اختیار دادن آنها به محمد بروجردی و گروه مفلحون.

طولی نمی کشد ارتباط جلال با هیئت و دربار و اعلامیه های امام و محمد بروجردی لو می رود و جلال دیگر از این به بعد یک آدم فراریست....

ادامه دارد...

پی نوشت:

همه اینها را که با خودم دوباره مرور می کنم یاد اولین جمله وصیت نامه اش می افتم که نوشته بود: من در زندگی سختی های زیادی کشیدم. زندگی من خلاصه شده بود در اضطراب و مبارزه....

+نوشته شده در ۱۳٩۱/٥/٢٦ساعت۱٢:٥٤ ‎ب.ظتوسط | نظرات ()
طبقه بندی: ()
روایتی دیگر

مادر احساس خستگی و کسالت می کند. سرش را می گذارد زمین  و خوابش می برد. 

زنگ درب را می زنند فاطمه درب را باز می کند. جلال است. مثل همیشه با لبان پر از لبخندش شادی را  به فاطمه هدیه می دهد، می گوید بچه ها را آماده کن برویم دوری بزنیم. فاطمه خیلی زود بچه ها را آماده می کند...

جلال دلش پرواز می خواهد به فاطمه پیشنهاد می دهد که سوار هواپیمای جنگی بشوند. فاطمه کابین عقب می نشیند و جلال جلو.

بچه ها پیش فاطمه نشسته اند، پسر کوچکتر دائم از پشت سر با بابا بازی می کند. اذیتش می کند نمی گذارد بابا کارش را انجام دهد. چند بار جلال از فاطمه می خواهد که پسر را کنترل کند. می گوید فاطمه این بچه نمی گذارد من پرواز کنم.ببین چگونه با دستان کوچکش جلوی چشمان من را می بندد و نمی گذارد آسمان را ببینم، پیش خودت نگهش دار. فاطمه محکم بچه را در بقل می گیرد، بچه آرام می شود و یک باره پرده ای سفید رنگ بین فاطمه و جلال حائل می شود.

فاطمه از خواب می پرد. تمام وجودش اضطراب و وحشت است و بس. به ساعت نگاه می کند. ساعت 10 صبح است. ده صبح دوم خرداد سال 1365 .

 

پی نوشت: ساعت 10 صبح دوم خرداد 1365 زمان دقیق شهادت باباست 

 

+نوشته شده در ۱۳٩۱/۳/۱ساعت٤:۱٤ ‎ب.ظتوسط | نظرات ()
طبقه بندی: ()
قلب رنج دیده تو
قبلا بسیار شنیده بودم که در دوران انقلاب و پس از آن تهمتهای گزنده دوستان دور و نزدیکت قلب مهربانت را رنجانده بود. اما بابا جان تا به چشم خودم ندیدم باور نکردم. جند وقت پیش پرونده گزینشت در سپاه به دستم رسید. همه سوالات بی مورد و با مورد و پاسخهای زیبا و عالمانه ات را خواندم اما وقتی چشمم به ارزیابی گزینش گر افتاد سوختم. نوتشته بود: ایشان به احتمال زیاد با مجاهدین خلق مرتبط است اسم گزینش گر را که دیدم با تمام وجودم رنجی که از دوستان نزدیکت کشیدی لمس کردم. اوهمان کسی بود که امروز هر جا که می رود افتخارش دوستی با توست.
+نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۱٥ساعت٩:۱٦ ‎ب.ظتوسط | نظرات ()
طبقه بندی: ()
سرسنگین شده ای بابا

یادت هست گفتم قول می دهم دیگر در اینجا حدیث نفس ننویسم. گفتم می خواهم نذرش کنم. نذر تو . نذر توی مهربان، تویی که از توی خودت چیزی نمانده بود جز یک اوی بی غل و غش. گفتم آنقدر باارزشی که می توانی همه اینجا را برای خودت کنی. از همان زمان مال تو شد مال خود خودت و من فقط انگشتانم را روی این کیبورد چرخاندم.
آن زمان این روزهای سرسنگینیت را ندیده بودم. یعنی باورم نمی شد.

بگذریم ، اینجا هنوز هم مال توست، نذر توست بیا و بگو ، بگو چقدر سخت است که به جرم محبت طعنه حیوانیتت بزنند. بیا و بگو که چقدر سخت است در دنیایی که یک به علاوه یک ، دو می شود تو پاسخ تمام جمع ها و کسرها را یک ببینی. بیا و توصیف کن چگونه قلب یک عاشق سوز می زند.

چه کنم این دل یادگار توست

+نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۳ساعت۱٢:٢۱ ‎ق.ظتوسط | نظرات ()
طبقه بندی: ()
فرزند آسمان

نوشته زیر یکی از داستانهایی است که توسط خانم مهاجر در کتابی با عنوان "جمالِ جلال" که در حال تهیه است نگاشته شده .

از بغل زدن بچه و دور اتاق چرخاندنش خسته شده بود . تب داشت دیوانه اش می کرد، هی بچه را تکان می داد و «رولم ، رولم» می خواند، سرش را برد نزدیک سر پسرش: کاش دردت به جون من باشه ... اگه خودم تب می گرفتم غمم نبود ... تو چرا پاره جگرم؟

6 ماه بود فقط گریه می کرد، حالا هم که توی تب می سوخت و هیچ چیز آرامش نمی کرد. بچه داشت از حال می رفت، انگشت زهرا را محکم به دست گرفته بود، گرمای بدنش مادر را کلافه کرد، همان طور که دور اتاق کوچک  می گرداندش چشم دوخت به چشم های کشیده و درشتش.

 


ادامه مطلب
+نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٢٠ساعت۱:٠۳ ‎ب.ظتوسط | نظرات ()
طبقه بندی: ()
ارتفاع تمرچین

 اینجا ارتفاع تمرچین است در نزدیکی منطقه حاج عمران

 سالها انتظار به سر آمد و توانستم مکان دقیق شهادتت را ببینم.ساعتی نشستم،  روی خاکهایی که تکه های بدنت روی آن افتاد و با خاکها و تکه سنگ های آنجا گفتم و گفتم هر آنچه که این همه سال در دل داشتم.

هنوز آنجا پر بود از خون، خون تازه...

خسته بودم و زخم خورده  اما نتوانستم این همه خون تازه را نادیده بگیرم و انکار کنم.

با خودم عهد بستم

تا این خون ، تازه هست. با تو ادامه راه را طی کنم حتی به قیمت خون . 

 

 

 


ادامه مطلب
+نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/٦ساعت۳:٤٦ ‎ب.ظتوسط | نظرات ()
طبقه بندی: ()
دل گرفته من

دوستی که مطمئنا مرا خوب می شناسد آمده اینجا و پایین متن قبلی، این پیام را نوشته:

"جمع کن بابا این دفتر دستکت رو به بهانه شهدا پاتوق درست کردی؟
پسر نوح با بدان بنشست خاندان نبوتش گم شد.توکه دیگه ...
کمبود داری؟ هر دفعه به یه بهانه ای خودت رو نشون میدی این بار شهدا؟ ...... هه هه هه اینبار هم که به بهانه شهدا داری جلب توجه میکنی.خجالت بکش"

...........

 هشت سال است که این وبلاگ را می نویسم، از سال 82 تا حالا. از همان روزها وبلاگم را نذر کردم نذر مهربانیهای تو نذر قطرات خونی که با مهربانی بر روی زمین ریخت. گفتم می خواهم از تو بنویسم تا خودم و دیگران یادمان باشد که مهربانی یعنی شهادت و شهادت یک آرزوست.

 از تو که پنهان نیست دوست دارم همه نیز بدانند که ثمره این همه سال نوشتن از تو ، یک زندگی بارانی بود.

دوست داشتم به دوستی که با این حرفهایش قلبم را سوزاند می گفتم درست است من می خواهم خودی نشان دهم، اما نه به تو بلکه به پدرم. دوست دارم بداند که به یادش هستم وقدرش را می دانم 

خدایا ما را قدر دان شهدا قرار بده.. 

 

 


ادامه مطلب
+نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/٢۸ساعت٥:۱٢ ‎ب.ظتوسط | نظرات ()
طبقه بندی: ()
به بهانه دوم خرداد

 

 جمعه ، دوم خرداد 1365
ظهر گذشته و هنوز بابا نیامده. مادرم به این دیر کردن های او عادت دارد و البته ما هم. نزدیک ساعت 2 بود که درب خانه را زدند دل نا امیدمان پر از امید شد. آخر قرار بود بابا ظهر که از سرکشی منطقه عملیاتی آمد ببردمان کنار دریاچه ارومیه . پریدیم جلوی در. نمی دانم کداممان بود که در را باز کرد . آقای موسیوند ، یکی از دوستان بابا، پشت در بود، با همسرش آمده بود. نمی دانم آن موقع چه حالی داشتم اما یادم هست اصلا دوست نداشتم در آن لحظه کسی جز بابا را ببینم.
مادرم را صدا کردم. "مامان بیا آقای موسیوند اومده،" مادرم جلوی در  آمد . تعارف کرد بیایند داخل . آقای موسیوند بدون مقدمه چینی و با عجله گفت: "حاج خانم آقا جلال گفته بیام سراغتون ببرمتون بروجرد . انگار یکی از فامیلهاتون شهید شده، آقا جلال خودش تنها رفته و منتظر شما در بروجرده ". مادرم اصلا نمی توانست درک کند دوست بابا چه می گوید می دانست جلال از این حرفها نمی زند. اگر هم چنین تصمیمی داشت خبری به مادرم می داد.
رخت و لباس را جمع کردیم ،چمدان را بستیم و به این امید که بابا در بروجرد منتظرمان است راهی سفر شدیم. یادم هست وقتی داشتیم وسایلمان را جمع می کردیم به دلم افتاد که بابا شهید شده است. بلند داد زدم و گفتم :" مامان پس کسایی که شهید می شن این طوری بچه هاشون رو می برن شهرشون".
مادرم یکباره دادی سر من کشید و گفت "لال بشی رضا"، معلوم بود یک باره دلش پر از اضطراب و دلشوره شد. دوست پدرم هم سرش را پایین انداخت و از خانه بیرون زد. فردای آن روز به بروجرد رسیدیم.اما خبری از بابا نبود 
 4خرداد
همراه برادر کوچکم در اتاق خوابیده ام با صدای جیغ یک زن از خواب می پرم. تمام بدنم می لرزد. می ترسم. همه دارند جیغ می زنند و ناله می کشند. داد می زنم "مامان مامان"، اما کسی صدای من را نمی شنود. از شدت ترس شروع کردم به گریه کردن. خواهر بزرگترم در را باز می کند. او هم دارد گریه می کند. در دستش یک قاب عکس است محکم به سینه اش چسبانده. در حالی که دندانهایم از ترس و گریه به هم می خورد می گویم چی شده.
خواهرم می نشیند نگاه قاب عکس می کند و گریه می کند. قاب عکس را روی زمین می گذارد و سرش را هم روی آن . جلو می روم و قاب را از زیر دستش بیرون می کشم.  قاب عکس باباست.
5خرداد
لباس سبز سپاهی به تنم کرده اند. یک پرچم یاحسین هم در دستم دارم. پیکر بی جان بابا روی دست مردم است. جلوتر از بقیه مردم راه می روم. می ترسم. همه چیز وحشتناک است. نمی توانم باور کنم بابا درون این صندوقیست که مردم بالای سرشان گرفته اند. بیش تر از اینکه برای بابا گریه کنم از ترس گریه ام می گیرد. مردم گوشه ای از قبرستان جمع می شوند برای خواندن نماز بر بدن بابا.
نمی دانم چه کسی بود که دستم را گرفت و من را بالای سر یک قبر خالی برد. عمیق بود و وحشتناک. نمی خواستم بابایم را آنجا بگذارند. گریه  و خواهش می کردم بابا را خاک نکنند.

 پیکر بابا را آوردند پرچمی که روی تابوت کشیده شده بود کنار زدند . از ترس تمام بدنم می لرزد بیشتر برای بابا می ترسم . التماس می کنم و داد می زنم، بابا را خاک نکنید. یک نفر دستم را می گیرد بغلم می کند و می خواهد مرا از کنار قبر و تابوت دور کند. صدای یکی دیگر را شنیدم که گفت بگذار برای آخرین بار بابایش را ببیند. آن آقا همان طور که  بغلم کرده بود و مرا می برد جوابش را آرام داد ، طوری که فقط من شنیدم." آخه جنازه بی سر رو بگذارم ببینه؟" 
 یک باره دلم هوای بوسه های بابا را می کند، هوای بازی همراه با بابا. 


 

+نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/٢ساعت۳:٥۱ ‎ق.ظتوسط | نظرات ()
طبقه بندی: ()
برای تویی که بین این همه مدعی تنهایی

چند روز پیش یکی از عموهایم خاطره ای را از پدرم تعریف کرد که شدیدا ذهنم را به خود مشغول کرده

عمو مجید می گفت در روزهایی که گروهکهای منافقین فعالیتهای گسترده مسلحانه داشتند داداش جلال بسیاری از ساعتهایش را در زندان به بحث با آنها می پرداخت و من هم با ایشان گاهی همراه بودم. عمو  مجید می گفت یادم هست روزی یکی از افرادی که به جرم فعالیتهای ضد انقلاب دستگیر شده بود  وقتی داداش جلال را دید بدون هیچ مقدمه ای برخواست و آب دهان به صورت ایشان ریخت.  تحمل این صحنه را نداشتم که برادر بزرگترم اینگونه مورد اهانت قرار گیرد . می خواستم کاری کنم اما داداش جلال نگذاشت. دستش را روی محاسنش کشید و بعد به آرامی دست او را  گرفت و نشاند روی زمین . من را از اتاق بیرون کرد چند دقیقه ای بعد داداش جلال از اتاق بیرون آمد داخل اتاق که وارد شدم دیدم  آن مردی که با تمام وجودم از او متنفر بودم زانوهایش را بغل کرده و زار زار گریه می کند و دائم می گوید خدایا مرا ببخش.

داداش جلال دلیل گریه آن مرد هتاک را برایم گفت. می گفت او دنبال حق بود اما حق را اشتباهی فهمیده بود و من برای او حق را توضیح دادم.

بعدها با وساطت بابا این بنده خدا بعد از گذراندن مدتی از محکومیتش آزاد شد. و چند وقتی بعد در جنگ به شهادت رسید.

حالا من دائم به این فکر می کنم که شهدا امروز چقدر تنهایند

+نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/٢٤ساعت۸:۱٠ ‎ب.ظتوسط | نظرات ()
طبقه بندی: ()
برای دایی جواد

بابا آخر شب به خانه آمد یادم هست پریشان بود و ناراحت. مادرم شام را در  سینی ای که همان روز خریده بود گذاشت و برای بابا برد وقتی بابا  سینی را دید لبخند کوتاهی زد و گفت :«مبارک باشه فاطمه» و  دوباره سکوت کرد. وقتی شام می خورد چند بار این جمله را شاید  بی اختیار با خود تکرار کرد: «حاج جواد منطقه خطرناکی اعزام شده». انگار می خواست حرفش را ادامه بدهد اما نمی شد.

 حاج جواد یکی از دایی هایم بود.بسیجی بود. با اینکه 5 فرزند قد و نیم قد در خانه داشت زندگیش را وقف جنگ کرده بود ،  دایی جواد به تازگی به منطقه حاج عمران اعزام شده بود. منطقه ای که پدرم فرماندهی محور پشتیبانی آن را داشت.

مادرم کنار بابا نشسته بود و نظاره گر شام خوردن بابا بود ، جیزی نمی گفت. انگار بابا دلش نیامد حرفی را که می خواست بزند، ادامه دهد شاید با خود می گفت فاطمه گناه دارد بگذار فردا آهسته آهسته برایش می گویم که در عملیاتی که بعثی ها درمنطقه حاج عمران انجام داده اند  برادرت به شهادت رسیده و نتوانسته ایم پیکر شهدا را به عقب برگردانیم .اما فردا بابا رفت و یکی دو روز بعد بدن بی جانش برگشت.

و مادرم ماند با داغ شهادت همسرش و مفقودالاثر شدن برادرش و 10 سال چشم انتظاری او.

خدایا هیچ امیدی ناامید نشود

+نوشته شده در ۱۳۸٩/۱۱/٢۱ساعت۱:٢٤ ‎ق.ظتوسط | نظرات ()
طبقه بندی: ()
شهید راه دوست داشتن

شنیده بودم ساعتها وقتت را در زندانها می گذراندی و با افراد ضد انقلاب بحث می کردی تا نظراتشان را اصلاح کنی. شنیده بودم چند مورد به دست و پای قضات و حاکم شهر افتادی تا افرادی را که از سر اشتباه به منافقین پیوسته بودند از اعدام نجات دهی.

شنیده بودم خود را وقف کرده بودی وقف دوست داشتن و در آخر توشهید راه دوست داشتن شدی

بابا جان این دل یادگار توست ،یادش داده ای بی چشم داشت عاشق شود. محبت کند و از سوختن لذت ببرد.

نگاهت را از آن برندار

+نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٠/۱٦ساعت۱٢:٢٠ ‎ق.ظتوسط | نظرات ()
طبقه بندی: ()
غروری همراه با غربت

 

 یادمان دادند که سرمان را بالا بگیریم و پایمان را مجکم بر زمین بگذاریم. یادمان دادند که عکست را با غرور نشان مردم دهیم و از اینکه فرزند توایم افتخار کنیم.

و ما با غرور راه رفتیم، اسلحه و عکست را در دست گرفتیم و لباسهای سبز پاسدای را که با تکه های لباس تو برایمان دوخته بودند پوشیدیم.

 وچه سخت بود وقتی همه اینها تمام می شد و ما می ماندیم و تنهاییمان و قاب عکس تو که برایمان پر بود از خاطره های حضورت.

پی نوشت:  در این عکس من ٨ یا ٩ سال دارم و برادرم ۶  یا ٧  سال

+نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/٥ساعت٢:۳٩ ‎ق.ظتوسط | نظرات ()
طبقه بندی: ()
برای مادری که سالها تنها بود

بالای سرش نشسته بودم . من بودم و او و سیل اشکهایی که از چشمانم سرازیر بود. دعایی نبود که نخوانده باشم. مادر جوانم دو روز بود در کما رفته بود. دلم می خواست قبل از رفتنش برای یک لحظه هم که شده چشمانش را باز کند و نگاهم کند

. مادر فقط یک بار دیگر نگاهم کن.

عطر یاس در فضای خانه پیچید. نمی دانستم چه خبر شده. چند دقیقه ای بیشتر نگذشته بود که مادر شروع به ذکر گفتن کرد. انگار که کلمه کلمه اش را در دهانش می گذارند. بارها این ذکر را تکرار کرد: الهی به عظمتت به جود و کرمت ما را نرانی از درت.

ذکرش که تمام شد بالای سرش رفتم . چشمانش را باز کرد و نگاهم کرد. می دانستم معجزه ای شده اما گیج و آشفته بودم . نگاهش ادامه دار بود و پر از حرف. جمله ای گفت که بعد از رفتنش سالهاست آرام بخش دل داغ دارم است.

گفت: رضا الان بابا، عمو و دایی شهیدت اینجا بودند.

در ۵ روزی که بین مابود خواهش کرد که در این باره از او سئوالی نکنیم.

 

+نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/۱۳ساعت۱٠:٢٥ ‎ب.ظتوسط | نظرات ()
طبقه بندی: ()
فرمانده ای با دنیایی از احساس

شب شده بود، جاده به خوبی مشخص نبود. بابا با سرعت کمی حرکت می کرد. یک دفعه صدایی آمد بابامحکم ترمز گرفت. سریع از ماشین پرید بیرون من هم با اینکه 7 سالی بیشتر نداشتم پشت سرش درب ماشین را باز کردم و بیرون آمدم. بابا به یک گربه زده بود . داشت ناله می کرد، خونی بود. با دو دست محکم به سرش کوبید گربه را در بغل گرفت آورد کنار جاده، یک جوی آب از آنجا می گذشت . با دستهایش کمی آب در دهان گربه بیچاره ریخت. گربه ناله می زد.آرام نشست کنار گربه دستانش را دور زانوهایش جمع کرد سرش را روی آنها گذاشت و همراه با ناله گربه ناله زد .

 تا به حال اینطور ندیده بودم گریه کند. من هم با او گریه کردم . پیرمرد سبیل کلفتی از کنارمان گذشت . دستش را روی شانه پدرم گذاشت،گفت: مرد چرا گریه می کنی ، بابا سرش را بلند کرد، با دست به گربه اشاره کرد و آرام گفت زیرش گرفتم. مرد کمی ساکت ماند و بعد بلند خندید . بلندتر گفت دیوانه و رفت. و بابا دوباره گریه کرد. 

دوست داشتم به آن مرد بگویم بابای من فرمانده جنگ است. چرا مسخره اش می کنی؟ 

+نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/۳٠ساعت٦:٢٤ ‎ب.ظتوسط | نظرات ()
طبقه بندی: ()
من سالهاست که دوم خردادیم

چند سال پیش به مناسبت سالگرد بابا این را نوشتم.

 

امروز دوم خرداد است.دوم خرداد برای همه یک خاطره را به ذهن می آورد. اما برای من نه.

 

 سالهاست که دوم خرداد را می شناسم .سالهاست که این روز برای من رنگ دیگری دارد. صبح دوم خرداد سال ۶۵ هیچ گاه از یادم نمی رود آخرین نگاهت را همیشه  به یاد دارم .صبح که از خانه بیرون می رفتیِ  گفتی رضا بعد از من تو مرد خانه ای ومن مثل همیشه لذت بردم.قرار بود بعد از سر کشی از منطقه عملیاتی ظهر به خانه برگردی از خانه ما تا منطقه حاج عمران دو یا سه ساعت بیشتر نبود ظهر شد و تو نیامدی .مادرم میگفت که آماده شوید بابا که آمد می خواهیم بیرون برویم اما تو نیامدی. چندین ساعت منتظر بودم ، لباسهایم را از تنم بیرون نیاوردم اما تو نیامدی .وقتی که آمدی سر در بدن نداشتی.

 

همه می گفتند که آرزویت این بود که مانند مولایت حسین به شهادت برسی. خوش به حالت که به آرزویت رسیدی.  امروز دوم خرداد است و به جز یاداوری پرواز تو هیچ معنی دیگری برایم ندارد. من سالهاست که دوم خردادیم...


+نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/٢ساعت٤:٥٦ ‎ب.ظتوسط | نظرات ()
طبقه بندی: ()
برای دخترم باران

 

هشت ماهه هستی که این را برایت می نویسم. دلبرکی شده ای که امان از قلب بابا گرفته ای.دخترم دوست دارم بدانی شادی تو تنها آرزوی دل باباست. اگر بدانی وقتی با صدای بلند می خندی چطور دل بابا غنج می رود.این را می نویسم تا بعدها که بزرگتر شدی چه من باشم یا نباشم بدانی که بابا  خنده های تو را چقدر دوست دارد.

  دخترم باران، شاید وقتی بزرگ شدی و سری به وبلاگ بابا زدی این سوال برایت پیش بیاید که چرا بابا این همه سال فقط از بابابزرگ نوشت!

               

بابا جان کودکان نسل من طعم زندگی را با طعم انتظار و اضطراب اشتباه می گرفتند، بوی غذای لذیذ و خوردنیهای خوشمزه برای ما با بوی باروت و دود آمیخته شده بود. کودکی آن روزهای ما در اضطراب و تشویش گذشت. صبح که می شد صبحانه را با دعا برای سلامتی بابا می خوردیم و شب وقتی به رخت خواب می رفتیم خدا را شکر می کردیم که هنوز خبر بدی از بابا نیامده، همه ما باورمان شده بود که باباها را خدا برای جنگیدن و شهادت خلق کرده.

جنگ که تمام شده بود وقتی می دیدیم همه بچه ها با باباهایشان به پارک می آیند و ما تنهاییم دلمان پر می شد از غم. آن وقت بود که بغض گلویم را می گرفت و آرام به بابا می گفتم، بابای بد.

نازدانه بابا، جوان تر که بودم احساس می کردم باباها علاقه کمی به بچه هایشان دارند. همیشه با خودم می گفتم اگر این طور نیست چرا بابای من، عمو و عمه هایت را تنها گذاشت و رفت. اگر ما را دوست داشت حداقل به خاطر دختری که قرار بود چند ماه دیگر به دنیا بیاید می ماند.

اما حالا می توانم همه احساس پدرم را به خودم ، برادرم و خواهرهایم درک کنم. وقتی می بینم چقدر عاشقت هستم. وقتی با لبخندت قند دلم آب می شود و خانه نشین می شوم و از بیرون رفتن صرف نظر می کنم اطمینان پیدا می کنم که او هم مثل من عاشق کودکان قد و نیم قدش بود . او  حتما آرزو داشت که دختری را که هنوز به دنیا نیامده ،ببیند و به آغوش بکشد.

دخترم باران، تفاوت بابابزرگ با بابا این هست که او به جز کودکان خودش عاشق همه بچه های ایران بود.

 

پی نوشت: از همه دوستانم که این مطلب را می خوانند خواهش می کنم برای فردای باران چیزی بنویسند.

+نوشته شده در ۱۳۸٩/۱/٢۸ساعت۱٢:٠٩ ‎ق.ظتوسط | نظرات ()
طبقه بندی: ()
چشمانت را می خواهم

آرام صدایت می زنم ،  سکوتت مرا وادار کرد که بلند تر صدا کنم. بابامن گیجم

این روزها هر کس می رسد طعنه ام می زند ،متهمم می کنند به دوری از تو و خط تو، اما تو خوب می دانی من افتخارم این است که هر چه دارم از توست. از توی مهربان بامرام. تویی که بی چشم داشت دائما مهربانی.

 

 حالا می خواهم یک خواهش کنم. می دانم زیاده خواهیست اما تو از بچگی مرا پر توقع بار آوردی. بابا من این روزها به چشمانت بدجور احتیاج دارم.

+نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/۱٩ساعت۱:٠۳ ‎ق.ظتوسط | نظرات ()
طبقه بندی: ()
یادگاری

 

بابا خانه ای اجاره کرده بود با یک حیاط بزرگ . تمام حیاط باغچه بود. کلی مرغ و خروس هم گرفته بودیم و در گوشه حیاط نگه می داشتیم. بهترین روزهای دوران کودکیم را در آن خانه گذراندم. ازصبح زود تا دم غروب در حیاط بودم. شب هم که می شد مادر با التماس مرا به داخل می برد.

جمعه ای بود که بابا تصمیم گرفت دستی به سر و روی باغچه بکشد . باهم می خواستیم سنگ ها را دربیاوریم. بابا بیل را زیر سنگ بزرگی که در باغچه بود فرو کرد من هم با دست از آن طرف سعی می کردم تا سنگ را دربیاورم. بیل از یک طرف و دست من از یک طرف و در یک چشم به هم زدنی ....احساس کردم انگشتم داغ داغ شد . نگاهش کردم خون ...

بابا تا چشمش به انگشتم افتاد با دودستش آنقدر محکم  کوبید در سرش که سرم درد گرفت. مرا بقل  گرفت و با گریه از خانه بیرون زد .یادم می آید پرستار وقتی دستم را بخیه می کرد چقدر نگران بابا بودم.

حالا بعد از کلی سال من مانده ام و یک انگشت نصفه نیمه کج و ماوج که یادگاری باباست. 

 

از دوست به یادگار دردی دارم

کان درد را به صد هزار درمان ندهم

+نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/۱۳ساعت۱۱:٥٦ ‎ب.ظتوسط | نظرات ()
طبقه بندی: ()
با اجازه صاحب خانه

وقتی تشنگی امان از سرزمین وجودت گرفته . وقتی مردگی و رخوت از یادت برده که زندگی طعم گیلاس می دهد یا یک زردآلوی گندیده.
وقتی دوباره های زندگی، کسالت را در نهایت اعلایش به تو هدیه می دهد. وقتی که خطاهای بزرگ و کوچک ، لکه ای سیاه به وسعت یک عالمه بر دلت انداخته، وقتی احساس می کنی نفست به تنگ آمده و صدایت تا سقف خانه ات هم بالا نمی رود . آن زمان است که بیش از هرچیزی دل بی رمق و خسته ات یک آسمان پر از باران می خواهد. بارانی که پاکت کند ، صافت کند و دوباره طعم یک گیلاس آب دار را به تو بچشد.
 و خدا بارانش را به من هدیه داد.


می دانم باران ثمره دعاهای عاشقانه تو و مادر بود.چطور می توانم  حق این همه لطف را ادا کنم؟
اما همیشه دوست داشتم بدانم لحظه آخر قبل از پروازتان به چه فکر می کردید. و حالا بعد از بارانی که آمد خوب می دانم.
  

عکسهای باران را اینجا ببینید

+نوشته شده در ۱۳۸۸/۸/٢ساعت۱٠:۱۸ ‎ق.ظتوسط | نظرات ()
طبقه بندی: ()
 

چگونه شرح دهم لحظه لحظه های فراق

 برای این همه ناباور خیال پرست

مگر می شود تو را از یاد برده باشم، تویی که هیچ وقت مرا از یاد نمی بری . اگر می بینی چیزی نمی گویم، دیگر حرفم نمی آید انگار دائما باید سکوت کنم، اینجا پر از طعنه هایی است که مضحکانه سعی می کنند مرا به یاد تو بیاندازند یاد تویی که همیشه با من است.

.

 

 

+نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/۱۱ساعت۱۱:۳٩ ‎ق.ظتوسط | نظرات ()
طبقه بندی: ()
یک دوم خرداد دیگر


یکی این ثانیه شمار عجول را نگه دارد. لعنت به تو
نمی خواهم ساعت 10 شود نه 10 نشو ساعت.


بگذار هنوز دلمان خوش باشد، بابا ساعت 12 از منطقه می آید. امروز قرار است ببردمان بیرون. اول می خواهیم برویم نماز جمعه ، بعد از آن هم کنار دریاچه ارومیه نهار بخوریم. شاید هم بابا اجازه داد شنا کنیم.

وای چقدر قرار است امروز خوش بگذرد.

از صبح زود که بلند شده ایم  من و خواهر و برادرم منتظر ظهریم ، لباسهای بیرونیمان را پوشیده ایم و دم در نشته ایم. ثانیه ها را می شماریم تا ظهر شود.

نه نشمار نشمار

مادرم دلش مثل سیر و سرکه می جوشد ما نمی دانیم چرا دم و دقیقه می گوید دعا کنید بابا سالم برگردد. ما نمی فهمیم چرا !!
آخ جون ظهر شد، ظهر دوم خرداد، الان می آید. توپ پرسی را که برایم بابا تازه خریده در دستم گرفته ام و دور خانه راه می روم. پس کی می آیی؟
مامان ساعت یک شد پس کی می یاد؟ خیلی بدقولی بابا. بابای بد..........
زنگ خانه را می زنند.توپم را پرت کردم آسمان، آخ جون اومد... مامان با هول در را باز کرد. ما سه نفری هم پریدم جلو. پس کو بابا. بابا که نیست دوستش است. سعی کرد لبخند بزند.
 "حاج خانم لوازم و وسایلتون رو جمع کنید باید بریم بروجرد".
برادر 4 ساله ام آمبولانسی را ده ، بیست متری آن طرف خانه می بیند. می پرد جلوی آمبولانس و داد می زند بابا اینجاست بابا اینجاست.
بعدها دوستان بابا گفتند جنازه بی سر پدرتان در همان آمبولانس بود.

 

 

+نوشته شده در ۱۳۸۸/۳/٢ساعت٩:٥٤ ‎ق.ظتوسط | نظرات ()
طبقه بندی: ()
وصیتنامه

قسمتی از وصیتنامه سردار شهید جلال کاوند ،فرمانده تیپ 145 مصباح الهدی،

در زندگی چیزی گم کرده بودم که همیشه مرا رنج می داد و من همیشه با این افکار مبارزه می کردم، زندگیم را سراپا بار رنج و سختی سپری کردم و در نگرانی و اضطراب به سر می بردم .
من در زندگی مبارزه زیادی با طاغوت داشتم، زندگی من خلاصه شد بود در مبارزه همیشه در جنگ و گریز بودم ، هدف من اسلام بود اسلام طلوع کرد و من خورشید اسلام را دیدم او کسی نبود جز خمینی عزیز ، به دنبال او راه افتادم و خودم و برادرانم را وقف راه او کردم.
جمال عزیزم (1) که در ابتدا من معلم او بودم و او شاگرد من بود در آخر استاد من شد و با شهادتش راهی را نشان من داد که شهدا و اولیاء خدا طی کرده بودند. حالا تنها آرزوی من شهادت در راه خداست و مطمئن هستم که به این فیض عظیم خواهم رسید.

10 روز تا سالروز پروازت مانده، چه نفس گیرند این روزها،

و من به دلم اجازه سوختن می دهم.....

(1) جمال ، برادر کوچکتر پدرم بود ، در سال 59 فرماندهی سپاه کر ند غرب را به عهده داشت و توسط ضد انقلاب به شهادت رسید.یک روز درباره جمال کلی حرف می زنم.

+نوشته شده در ۱۳۸۸/٢/٢٤ساعت٥:٢٠ ‎ب.ظتوسط | نظرات ()
طبقه بندی: ()
بابا

تو نه مال منی نه مال دیگری دلم نمی خواهد حتی من هم تو را برای خود بردارم. کاری که امروزه خیلی ها با تو و رفقایت می کنند.
تو برای من چراغی به همان اندازه که برای دخترک مو بُلند دانشکده که به شکل وحشتناکی آرایش کرده، چراغی. همانی که آن روز به من گفت آتش جنگ را امثال پدرت درست کردند و خودشان هم باید خاموش می کردند.
تو برای من ستاره ای، راه را به همان اندازه نشان من می دهی که نشان شیخ چراغ به دست می دهی.
تو برای من یک قهرمانی ، قهرمان روزهای سخت خون و آتش ، آن پسر دموکراسی خواه دانشکده نیز که چند روزی در اوین آب خنک خورده ، خودش به من گفت که برای او هم قهرمانی. 
تو برای من یک رفیقی، رفیق شفیقی که همه چیز رابه او می توانم بگویم و او هم از همه چیز من با اطلاع است. می دانم تو یک رفیق باز حرفه ای هستی. دوست داری به جز من با همه رفیق شوی.
تو برای من یک اسطوره دست یافتنی هستنی آنقدر دست یافتنی که حتی آن دختر و پسری که ماموران طرح امنیت اجتماعی هر روز به آنها گیر می دهد، می توانند به آن دست یابند .
اما تو برای من پدر هستی،پدری آسمانی بهتر از همه پدرهای دنیا. این را فقط برای من هستی.
َ

+نوشته شده در ۱۳۸٧/۱٢/۱۳ساعت٢:٤٦ ‎ب.ظتوسط | نظرات ()
طبقه بندی: ()
مزار یکسان سازی شده

 این روزها خیلی دلم هوای مزار بابا را کرده است. قبلا وقتی از همه جا و همه کس نا امید می شدم مزار او تنها محلی بود که مرا آرام می کرد. آنجا محل راز و نیاز من و محل سکون و آرامش من بود. چه حاجتهایی که آنجا نگرفتم. این روزها خیلی به آنجا احتیاج دارم.

 

  

روی سنگ مزار اینگونه نوشته شده:

آنکس که تو را شناخت جان را چه کند

فرزند و عیال و خانمان را چه کند

دیوانه کنی هر دو جهانش بخشی

دیوانه تو هر دو جهان را چه کند

 

 

متاسفانه تیرطرح یکسان سازی قبور شهدا به بهشت شهدای شهرستان ما هم اثابت کرد. حالا قبور شهدا تبدیل شده است به یک سالن بزرگ. نمی دانم شاید اشتباه کنم، امابرای امثال منی که ٢٠ سال به سنگ مزار و نرده های دور آن و عکس بالای مزار عادت کرده بودیم سخت است که حالا با این سنگ سیاه  یکنواخت پر از جای لگد مردم مواجه شویم.کاش دست از سر این یک محل بر می داشتند و اختیارش را به صاحبان آن یعنی خانواده های شهدا می دادند.   

 

+نوشته شده در ۱۳۸٧/۱۱/۱٧ساعت٥:۱٤ ‎ب.ظتوسط | نظرات ()
طبقه بندی: ()
شمارش معکوس

متن زیر دست نوشته نازدانه یکی ازشهدای جانباز شیمیایی است. آنقدر زیبا نوشته که دوست داری هزار بار آن را بخوانی، انگار قلمش را آسمانیها چرخانده اند. برای دیدن وبلاگش اینجا را کلیک کنید.
ظرفیت می خواهد تجربه ی لحظه ای با تو بودن از دور اما پر کشیدن تا اوج .
انگار کسی در کمال امنیت سوار بر موجی که همه به دوامش شک دارند اسوده تر از سوار شدن در یک کشتی ارام اقیانوس به اقیاتوس سفر کند .
می دانم خواسته ام عین این است که کسی بخواهد ماه را از اسمان بچیند و روی طاقچه ی اطاقش جلوی اینه و کنار شمعدان بگذارد .
اما تو بگو من اگر تو را داشتم به کجای این دنیای پر غوغا بر می خورد و تو اگر بودی دیگر چه چیز جز امنیتت می ماند که شبانه های من را با دعا به خدا پل بزند
ببخش حس زیاده خواهی که فطری  ست چه برسد به اینکه پدرم باشی
چقدر قلبم وقتی دوستت دارم تیر می کشد و این چه نعمتی است !
این تنها درد عاشقی کشیدن برای توست که به قول حافظ (( درد عشقی کشیدم که مپرس )).
اما تو بپرس . یک سوال بپرس که با یک کتاب بگویم جوابت را
چقدر با یک واژه ات طوفان به پا می کنی و با دیگری افتاب می کاری
باران هم که عضو ثابت دلتنگی های دختر توست
پدر می دانستی ؟
فصل هایم را می سازی .
ارام ارام سال دارد از نردبان کهنگی پایین میرود و هفت سین و سنبل و عید باز هم بی تو ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
پدر ارام ارام به روزی که چراغانی زندگی ام خاموش شد نزدیک می شوم .
از حالا به بعد هر روز به علامت یک روز نزدیک تر شدن یک ستاره روی دیوار اتاقم می کشم .
شمارش معکوس میکنم
هجده روز دیگر مانده تا پر کشیدنت ......................... از همین حالا شهادتت مبارک .


و من به دلم اجازه ی سوختن می دهم

 

 

+نوشته شده در ۱۳۸٧/۱۱/۳ساعت۸:۳٩ ‎ق.ظتوسط | نظرات ()
طبقه بندی: ()
آینه ای به بزرگی یک عشق

عاشق که می شوی و قتی دلت پر می شود از شیرینی قند و عسل نمی فهمی چه می شود که یک باره می بینی سراپایت شده یک آینه بزرگ . مبهوت می شوی نمی دانی تو خواستی یا او خواسته که آینه شوی. راست می گویند که عاشق همیشه شبیه به معشوق می شود.

 یاد مادرم به خیر می گفت خواب دیدم که جلال لباس روحانیت به تن کرده و عما مه اش را زیر بقل گرفته است. وقتی برای جلال خوابم را تعریف کردم ، انگار که اسپندی شده باشد روی آتش ،ازشادی یک جا نمی ایستاد و می گفت تعبیر خوابت این است که شرمنده مولایم حسین نمی شوم.

همیشه با خودم فکر می کنم چرا بابا اینقدر دوست داشت با بدنی بی سر به شهادت برسد.

+نوشته شده در ۱۳۸٧/۱٠/٢٥ساعت۱:٠٢ ‎ب.ظتوسط | نظرات ()
طبقه بندی: ()
دیگه بزرگ شدم

در همان روزهای اولی که به مدرسه رفته بودم به خاطر من روزنامه ها را به خانه می آورد تا تیتزهای صفحه اولش را بخوانم .  یادم هست وقتی به زور لغات را کنار هم می گذاشتم و درست و غلط به هم می چسباندمشان تا یک کلمه را بسازم چقدر ذوق زده می شد. صدا می زد: « فاطمه پاشو بیا نگاه کن رضا یاد گرفته بخونه». بعضی وقتها هم که اشتباه لغتی را می خواندم همگی با هم می زدند زیر خنده.

بابا جان نمی دانم می دانی یا نه پسر کوجک آن  روزهایت چند روز پیش پایان نامه کارشناسی ارشدش را دفاع کرد. خیلی منتظر بودم که روز دفاع بیایی ولی احساسی به من می گفت که نیامدی . عیبی ندارد  می دانم سرت خیلی شلوغ است.

اما من هدیه فارغ التحصیلیم را از تو  می خواهم. از این یکی نمی توانم بگذرم.

+نوشته شده در ۱۳۸٧/۸/٢ساعت٤:٢٩ ‎ب.ظتوسط | نظرات ()
طبقه بندی: ()
 

بابا همیششه وقتی روضه امام حسین را می خواند تمام صورتش خیس از اشک می شد. جای من هم همیشه روبروی او بود.  دو زانو جلویش می نشستم و نگاهش می کردم و با تمام وجودم نگرانش می شدم. با گریه های او گریه می کردم . انگار می فهمیدم چه می گوید. دستم را می بردم روی صورتش و اشکهایش را پاک می کردم و التماس می کردم، بابا بس است، این قدر گریه نکن. اما هنوزگریه می کرد.

هنوز هم نمی فهمم راز این همه اشک چه بود.

 

+نوشته شده در ۱۳۸٧/٥/۱٠ساعت۱۱:٤٤ ‎ب.ظتوسط | نظرات ()
طبقه بندی: ()
دوم خردادی دیگر

وقتی تو نمی خواهی نه قلمم ، نه دستم و نه ذهنم همراهیم نمی کنند. ده بار نوشتم و خط زدم اما نشد که نشد. انگار با من قهری. خودم می دانم چرا. بخشش از بزرگان است، اما به هر حال امروز دوم خرداد است روز پریدن تو ، روز آسمانی شدنت ، گواریت باد آسمان با همه عظمت آن. یادت نرود که من بیادت هستم.

سردار شهید جلال کاوند

+نوشته شده در ۱۳۸٧/۳/٢ساعت٧:٤٥ ‎ب.ظتوسط | نظرات ()
طبقه بندی: ()
چند سال انتظار

4 ماه بعد از شهادت بابا به دنبا آمد. مثل همه بچه ها اولبن لغتي كه ياد گرفت بابا بود، اماتنها تفاوتش با بچه هاي ديگر اين بود كه انگشتش را به سمت يك عكس درازمي كرد و مي گفت بابا.

از همان روزها فهميد بابا به يك مسافرت طولاني رفته است. بدترين لحظاتمان وقتي بود كه خواهر كوچكم درباره بابا سوال مي كرد.

داداش پس بابا كي از مسافرت مياد؟

بيچاره مادرم تا اين سوال را مي شنيد بغض گلويش را مي گرفت. با همون صداي گرفته مي گفت: مياد دخترم مياد.

يه روز ديدم آبجي هفت سالم يك عكس تو دستشه ، اومد جلو ،گفت داداش اين عكس كيه؟ نگاه عكس كردم ديدم عكس جنازه بي سر باباست. موندم آخه اين عكس رو از كجا پيدا كرده. با ناراحتي عكس رو از دستش كشيدم و گفتم اين عكس يه شهيده. درحاليكه سعي مي كرد عكس رو دوباره از دستم بگيره بلند بلند داد می زد ومی گفت من مي دونم اين عكسه بابای منه...

+نوشته شده در ۱۳۸٦/۱٠/۳ساعت۱٠:٠٠ ‎ق.ظتوسط | نظرات ()
طبقه بندی: ()
 

کمی تنبلی کردم. خودم هم می دانم. برای خلوت شدن سر م ممنون می شوم دعا کنید.

مدرسه موشها شروع شد عاشقش بودم به شکم خودمرا پرت کردم روی زمین و دو دستم را زیر چانه ام گذاشتم و چهار چشمی زل زدم به تلویزیون. تمام زندگی من در آن روزها کارتونهای تلویزیونی بود. هفت روز هفته را به امید برنامه کودک صبح جمعه می گذراندم. هنوز موسیقی اول کارتون تمام نشده بود که برق رفت و آژیر خطر به صدا درآمد قبلا هم گفته بودم از خانه ما تا منطقه عملیاتی حاج عمران چند ساعتی بیش نبود. بابا هم همان روز صیح رفته بود تا از منطقه عملیاتی سرکشی کند. تا صدای آژیر بلند شد مادرم من و برادر و خواهرم را در یک چشم به هم زدن به زیر پله خانه کشاند. همه مان از ترس صدایمان در نمی آمد. مادر می گفت:  دعا کنید بابا برگردد

بعدا فهمیدم همان لحظه بود که بابا آسمانی شد...

اگر خواستید یاد خاطرات دوران کودکیتان بیافتید این را گوش کنید

+نوشته شده در ۱۳۸٦/٩/۱٥ساعت۱٠:٤۳ ‎ق.ظتوسط | نظرات ()
طبقه بندی: ()
 

بابا در وصیت نامه اش نوشته است:

هرچه دارم مال همسرم است. منتظرش می مانم تا با هم وارد بهشت شویم....

امروز سالگرد پرواز مادرم هست. خواستم مراسمی برایش بگیرم همه چیز دست به دست هم داد تا نشود. ممنون می شوم فاتحه ای به مادرم هدیه کنید.

خودت می دانی به جز این کاری از دستم برنمی آید....

+نوشته شده در ۱۳۸٦/٧/۱۳ساعت٢:۳٢ ‎ق.ظتوسط | نظرات ()
طبقه بندی: ()
قنوت وتر

صداي ناله اي آرام از خواب بیدارم کرد. همه جا تاريك بود. ترسيدم. صدا از پشت سرم مي آمد. سرم را برگرداندم، بابا ايستاده بود ،يك دستش را به طرف آسمان بلند كرده بود و با دست ديگر تسبيحي  گرفته بود و آرام مي گفت ،العف العف العف.

قنوت وتر بابا خيلي طولاني بود......

+نوشته شده در ۱۳۸٦/٦/٢٤ساعت۱۱:٥۳ ‎ق.ظتوسط | نظرات ()
طبقه بندی: ()
 

يكي گفت خجالت بكش ،بزرگ شدي . ازبابا نوشتن مال بچه هاي ده،دوازده ساله است. راستش كمي خجالت كشيدم. اين چند روز هم كه چيزي ننوشتم دائم با خودم مي جنگيدم كه بنويسم يا ننويسم. با خودم گفتم اگر بچه ها هميشه براي پدرو مادرشان بچه هستند پس پدر و مادرها هم هميشه براي بچه هايشان بايد پدرو مادر باشند.

پس سعي مي كنم خجالت نكشم.

آخرین باری که دیدمش

هنوز تكاليف مدرسه تمام نشده بود. داشتم تند تند مي نوشتم كه تا بابا آمد نشانش دهم. خيلي به درس خواندن من ذوق مي كرد. يادم مي آيد به خاطر من روزنامه مي خريد و از من مي خواست تا تيترهاي آن را بخوانم. من هم با هزار زحمت درست و غلط لغات را به هم مي چسباندم و مي خواندم. خواندن من او را به وجد مي آورد

داشتم مي گفتم. بابا آن شب دير آمد، وقتي آمد صورتش برافروخته بود .سلام كرد و ديگر با هيچكس حرف نزد، بعدها فهميدم دايي جوادم آن روز به شهادت رسيده بود و فقط بابا خبر داشته.

 از بابا ترسيدم مشق هايم را دستم گرفتم و رفتم در آشپزخانه. هنوز تمامشان نكرده بودم كه صدا زد: رضا مشقاتو بيار ببينم. از داخل آشپزخانه گفتم : الان تموم مي شه. همونجا خوابم برد. صبح كه پاشدم بابا رفته بود.

هميشهخودم را لعن مي كنم كه چرا اينقدر مشقهايم را دير نوشتم ….

+نوشته شده در ۱۳۸٦/٦/۱٢ساعت۱۱:٢٩ ‎ق.ظتوسط | نظرات ()
طبقه بندی: ()
تولدت مبارک بابا.

امروز  ۱۳ رجب است. امروز روز پدر است. روز پدر روز تولد پدر من است. پدر من ۱۳ رجب روز مبلاد علی (ع) به دنیا آمد و روز ۱۹ رمضان با لبهای تشنه همراه مولایش علی آسمانی شد.

نمی دانم آن روزها که می دیدمت روز پدری برایت هدیه ای خریده بودم با نه. تو بهتر یادت می آید. من چیزی خاطرم نیست. اگر بدانی چقدر دلم می خواست امسال برایت یک دست کت و شلوار بخرم. خودم می دانم باید سعی کنم از این آرزوها نکنم. امسال مثل هر سال برایت فاتحه فرستادم هم برای تو هم برای مامان. خودتان بین هم تقسیمش کنید.

می خواستم سری به تربتت بزنم ؛ نشد. این روزها گرفتار پايان نامه ام . يادت باشد روز دفاع بيايي .

+نوشته شده در ۱۳۸٦/٥/٧ساعت۱٢:٠۳ ‎ب.ظتوسط | نظرات ()
طبقه بندی: ()
یادگاری

بابا خانه ای اجاره کرده بود با یک حیاط بزرگ . تمام حیاط باغچه بود. کلی مرغ و خروس هم گرفته بودیم و در گوشه حیاط نگه می داشتیم. بهترین روزهای دوران کودکیم را در آن خانه گذراندم. ازصبح زود تا دم غروب در حیاط بودم. شب هم که می شد مادر با التماس مرا به داخل می برد.

جمعه ای بود که بابا تصمیم گرفت دستی به سر و روی باغچه بکشد . باهم می خواستیم سنگ ها را دربیاوریم. بابا بیل را زیر سنگ بزرگی که در باغچه بود فرو کرد من هم با دست از آن طرف سعی می کردم تا سنگ را دربیاورم. بیل از یک طرف و دست من از یک طرف و در یک چشم به هم زدنی ....احساس کردم انگشتم داغ داغ شد . نگاهش کردم خون ...

بابا تا چشمش به انگشتم افتاد با دودستش آنقدر محکم  کوبید در سرش که سرم درد گرفت. مرا بقل  گرفت و با گریه از خانه بیرون زد .یادم می آید پرستار وقتی دستم را بخیه می کرد چقدر نگران بابا بودم.

حالا بعد از کلی سال من مانده ام و یک انگشت نصفه نیمه کج و ماوج که یادگاری باباست.

از دوست به یادگار دردی دارم

کان درد را به صد هزار درمان ندهم

 

اگه خواستيد اين رو گوش کنيد .کلی خاطره براتون زنده می شه

+نوشته شده در ۱۳۸٦/٤/٤ساعت۱٢:۳۳ ‎ب.ظتوسط | نظرات ()
طبقه بندی: ()
امروز دوم خرداد است...

سال گذشته به مناسبت سالگرد پرواز بابا اين متن را نوشتم.

 

امروز دوم خرداد است.دوم خرداد براي همه يك خاطره را به ذهن مي آورد. اما براي من نه.

۲۰ سال است كه دوم خرداد را مي شناسم .۲۰ سال است كه اين روز براي من رنگ ديگري دارد. صبح دوم خردادسال ۶۵ هيچ گاه از يادم نمي رود آخرين نگاهت را هميشه به ياد دارم .صبح كه از خانه بيرون مي رفتيِ گفتي رضا بعد از من تو مرد خانه اي ومن مثل هميشه لذت بردم.قرار بود بعد از سر كشي از منطقه عملياتي

ظهر به خانه برگردي از خانه ما تا منطقه حاج عمران دو يا سه ساعت بيشتر نبود ظهر شد وتو نيامدي.مادرم ميگفت كه اماده شويد بابا كه آمد مي خواهيم بيرون برويم اما تو نيامدي. چندين ساعت منتظر بودم لباسهايم را از تنم بيرون نياوردم اما تو نيامدي .وقتي كه آمدي سر در بدن نداشتي.

همه مي گفتند كه آرزويت اين بود كه مانند مولايت حسين به شهادت برسي. خوش به حالت كه به آرزويت رسيدی.

امروز دوم خرداد است و به جز ياداوري پرواز تو هيچ معني ديگري برايم ندارد. من ۲۰ سال است كه دوم خرداديم....

 

+نوشته شده در ۱۳۸٦/٢/٢٩ساعت٩:٠۳ ‎ب.ظتوسط | نظرات ()
طبقه بندی: ()
 

پسر شديم و بدون پدر بزرگ شديم
و با هزار غم و درد سر بزرگ شديم
وَ جنگ بود، وَ آوارگيّ و در به دري
سفر رسيد، وَ ما با سفر بزرگ شديم
پدِر هميشه سفر بود ـ مثل اين‌كه نبود ـ
وَ ما بدون پدر با خطر بزرگ شديم
پدر ـ قطار فشنگش ـ قطار رفتن بود
وَ ما به شوق سفر بود اگر بزرگ شديم
پدر رسيد، وَ ما از قطار جا مانديم
پلاكش آمد و ما با خبر بزرگ شديم
وَ كوچه عكس پدر را به سينه چسبانيد
وَ ما به چشم شما بيش‌تر بزرگ شديم
قطار پوكه‌ي خالي، وَ زير سيگاري
چقدر جاي تو خالي! پدر بزرگ شديم!
وَ ما بزرگ نبوديم اين شكوه تو بود
-به چشم مردم دنيا اگر بزرگ شديم-
( بيژن ارژن)

+نوشته شده در ۱۳۸٦/٢/٢٦ساعت٩:۱٥ ‎ق.ظتوسط | نظرات ()
طبقه بندی: ()
 
دراين چند سال بابا يک بار بيشتر به خوابم نيامد.دو جمله گفت و رفت. رضامواظب باش ،خيلي وقتها کاري انجام مي دهي که با تمام وجود اعتقاد داري درست است اما آن کار را شيطان در ذهنت گذاشته. رضا من همه کارهاي خوب و بدي راکه انجام دادی مي دانم حتي آنهايي که يادت رفته
+نوشته شده در ۱۳۸٦/٢/۱۸ساعت٦:۳٥ ‎ب.ظتوسط | نظرات ()
طبقه بندی: ()
برای خودم...
بی خیال من یکی شوید
به این دیوارها سخت عادت کرده ام . آسمان نفسم را بند می آورد. بگذار به این بهشت مسقفی که برای خود ساختم دل خوش باشم. دانه و آب و همنشین که هست ،بس است. من از بچگی از نامتناهی می ترسیدم
آن طرف دیوار کنجکاویم را اصلا بر نمی انگیزاند .من بیشتر از این دانه و آب و همنشین خوب چیزی نمی خواهم .
اما بین خودمان باشد همیشه ترسی دلم را می لرزاند..... نکند دیوارهای بهشت من فرو بریزد من آماده دیدن آسمان نیستم. ...
اگه شد سری به اینجا بزنید
+نوشته شده در ۱۳۸٦/۱/٢۳ساعت۸:٤۳ ‎ب.ظتوسط | نظرات ()
طبقه بندی: ()
صدای تو زیباست
مادر صدایش زد. انگار نه انگار که مرا به آسمان انداخته و قرار است دوباره بگیرد. رویش را به طرف مادر کرد و گفت:"جانم!". يادش رفت مرا بگيرد. افتادم زمين. استخوان پایم ترک خورد.

***
وقتی مادر صدایش می کرد، فقط صدای او را می شنید . مادر هم همین طور بود بابا وقتی صدایش کرد همه چیز یادش رفت....
+نوشته شده در ۱۳۸٥/۱٢/۱٠ساعت۳:۱٧ ‎ب.ظتوسط | نظرات ()
طبقه بندی: ()
در ادامه...

یادم می آيد یک بار به مادرم گفت: فاطمه دوست ندارم بعد از شهادتم پایت به بنیاد شهید بخورد.

همیشه مادرم می گفت شرمنده جلال شدم.

+نوشته شده در ۱۳۸٥/۱۱/۱۸ساعت۱:٤٥ ‎ب.ظتوسط | نظرات ()
طبقه بندی: ()
محرم
پیراهن مشکی را که در محرم به تن می کرد خیلی دوست دارم. از آن مدلهای دوجیبی است. تا چند سال پیش روز عاشورا که می شد آن را تنم می کردم. اما حالا که کمی(البته به نظر خودم اما به نظر ریاست منزل خیلی) چاق شده ام. دیگر در تنم نمی رود. می خواهم بدهم برایم یکی مثل آن را درست کنند
بگذریم، یادم می آید هیاتی در قرارگاه حمزه بود، بابا آنجا مداحی می کرد. میدان دار هیات هم بود. سینه زنی که شروع می شد با دستان خودش دکمه های پیراهنم را باز می کرد و مرا با خودش به حلقه وسطی سینه زنان می برد. این جمله اش را خوب به یاد دارم "رضا همیشه بیا این وسط سینه بزن" نمی دانم چرا این را می گفت.
این ذکر را هم من وهم خیلی های دیگر یاد داریم. خیلی دوستش داشت.
هرگز کسی جز من تن بی سر نبوسید
بوسیدم آن جا را که پیغمبر نبوسید
حیدر نبوسیدزهرا نبوسید
حتی نسیم صحرا نبوسی
+نوشته شده در ۱۳۸٥/۱۱/٢ساعت۱٢:۳٦ ‎ق.ظتوسط | نظرات ()
طبقه بندی: ()
تقدیم به کسی که حرفم را خوب می فهمد

شب شده بود، جاده به خوبی مشخص نبود. با با با سرعت کمی حرکت می کرد. یک دفعه صدایی از ماشین آمد بابامحکم ترمز گرفت. سریع از ماشین پرید بیرون من هم با اینکه 7 سالی بیشتر نداشتم پشت سرش درب ماشین را باز کردم و بیرون آمدم. بابا به یک گربه زده بود . داشت ناله می کرد، خونی بود. با دو دست محکم به سرش کوبید گربه را در بغل گرفت آورد کنار جاده، یک جوی آب از آنجا می گذشت . با دستهایش کمی آب در دهان گربه بیچاره ریخت. گربه ناله می زد.آرام نشست کنار گربه دستانش را دور زانوهایش جمع کرد سرش را روی آنها گذاشت و همراه با ناله گربه ناله زد . تا به حال اینطور ندیده بودم گریه کند. من هم با او گریه کردم . پیرمرد سبیل کلفتی از کنارمان گذشت . دستش را روی شانه پدرم گذاشت،گفت: مرد چرا گریه می کنی ، بابا سرش را بلند کرد، با دست به گربه اشاره کرد و آرام گفت زیرش گرفتم. مرد کمی ساکت ماند و بعد بلند خندید . بلندتر گفت دیوانه و رفت. و بابا دوباره گریه کرد
..... شاید اگر مرد می دانست بابای من از فرماندهان جنگ است به او نمی گفت دیوانه
از امروز تصمیم گرفته ام گاهی اوقات در این و بلاگ ازچیزهایی که در 7 سال زندگی کردن با او یاد گرفتم بنویسم
+نوشته شده در ۱۳۸٥/۱٠/٢٠ساعت۱۱:٢٥ ‎ب.ظتوسط | نظرات ()
طبقه بندی: ()
به یاد محمود
همه قیافه آدمهای ناراحت رو به خودشون گرفته بودن. بعضی وقتها هم دستشون رو جلوی چشماشون می زاشتن و ادای گریه کردن رو در می اوردن. تنها گریه کن بابا دختر بود. جوری ناله می زد که تا حالا نشنیده بودم. یه چیز گفت دلم رو بد جور سوزوند. گفت "باباجون قربون سرفه هات، تنها چیزی که ازت برام یادگارمونده یه کپسول اکسیژنه که همیشه گوشه خونه است"یکی از کارمندهای بنیاد شهید می گفت هفته ای نیست که چند تا جانباز شیمیایی شهید نشه.
+نوشته شده در ۱۳۸٥/٩/۱٠ساعت۱٢:٤٤ ‎ق.ظتوسط | نظرات ()
طبقه بندی: ()
 

روسری نصفه نیمه اش را عقب تر کشید. طوری که گوشواره ی بلندی که در گوشش بود کاملا معلوم باشه. نگاه تمسخر آمیزی به من کرد و گفت آقای کاوندجسارت نباشه ، ولی از من مثل شما خواهش نکردند به دانشگاه بیام ، من صبح تا شب زحمت کشیدم تاارشد قبول بشم. تمام بدنم از فرط درس خوندن جوش زد. اما شما چی، راحت اومدید شدید دانشجوی ارشد.

صورتم برافرخته شده بود .نمی دونم چرا نمی تونستم جوابش رو بدم. انگار دهنم رو قفل کرده بودند.همیشه اینطورم وقتی که عصبانی می شم نمی تونم چیزی بگم. شایدم اینطوربهتر باشد. تصمیم گرفتم که روز بعد کارنامه کنکور ارشد رو براش ببرم تا بفهمه که از من خواهش نکردند که به دانشگاه بیام و درصد هام مثل اونه . اما پشیمون شدم این جماعت درد نکشیده از اون زمانی که جنگ شروع شد می خواستند که غیبت خودشون را از مهلکه با تهمت و افترا به آدمهایی که سینه سپر کرده ودر مقابل دشمن ایستاده بودند جبران کنند.

می خواستم برم بش بگم که اون روزی که بابا جون تو شبها پیش زن وبچه اش بود، پدر من یک سال تموم به خونه نیومد و وقتی که اومد مادرم بش گفت، مگه جنگ تموم شده که اومدی خونه.....دیدم حالیش نمی شه و مطمئنا طلب کار هم می شه ومی گه جنگ را پدر من و امثال پدر من به ایران تحمیل کرده بودند.

کاش می تونست بعضی حرفا رو بفهمه . اما اون بیشتر از اینکه سعی کنه بفهمه ، جذابیت گوشواره هاش براش مهمه...

 

+نوشته شده در ۱۳۸٥/٧/٧ساعت۱۱:٠۳ ‎ق.ظتوسط | نظرات ()
طبقه بندی: ()
 

 

دوسال است که تو را نمی بینم.

دوسال پیش همچو امروزی تو رفتی ،آسوده  و بی خیال .

اگر بدانی چقدر دلم برایت تنگ شده یا مرا به پیش خود می بری یا خودت به پیشم می آیی.

ای کاش بیشتر می توانستم بشناسمت .هنوز که هنوز است متحیر آن جوابی هستم که به من دادی .

از توپرسیدم ،مادر عمریست که گریه کن حسین وبچه هایش بوده ای از آنها بخواه که دردهایت را کم کنند، وتوگفتی من نوکر آنها هستم نوکر از ارباب خود توقعی ندارد.

امثال من با همه ادعایشان وقت عمل  که می رسد جا میزنند اما تو با اینکه تمام وجودت پر از درد بود متاع عشق را آسان نفروختی.

خوب یادم هست هنگامی که دعای توسل را برایت می خواندم وقتی به نام حسین رسیدم چگونه اشک از چشمانت سرازیر شد و دقایقی بعدبا چشمان پر از اشکت جان دادی به معشوق .

چگونه می توانم حقت را ادا کنم تنها کاری که می توانم انجام دهم این است که به همه بگویم تو که بودی و من چه کسی را از دست دادم.

می دانم که مقامت از پدر شهیدم بالاتر است . او رفت و تو مانده بودی با دنیایی پر از غم وهجران ،

ومن شاهد بودم که چگون موهای سرت یکی پس از دیگری سفید شد . و از بی وفایی دنیا دم بر نیاوردی.

اما من همیشه بغض را در گلویت می دیدم،

میگفتی، می دانم که پدرت بی من وارد بهشت نمی شود.

بهشت بر هر دویتان گوارا باد .

+نوشته شده در ۱۳۸۳/٧/۱٥ساعت۱۱:٠۱ ‎ق.ظتوسط | نظرات ()
طبقه بندی: ()
 

امروز دوم خرداد است.دوم خرداد براي همه يك خاطره را به ذهن مي اورد. اما براي من نه.

18 سال است كه دوم خرداد را مي شناسم .18 سال است كه اين روز براي من رنگ ديگري دارد. صبح دوم خرداد سال 65 هيچ گاه از يادم نمي رود اخرين نگاهت را هميشه  به ياد دارم .صبح كه از خانه بيرون مي رفتي گفتي رضا بعد از من تو مرد خانه اي ومن مثل هميشه لذت بردم.قرار بود بعد از سر كشي از منطقه عملياتي ظهر به خانه برگردي از خانه ما تا منطقه حاج عمران دو يا سه ساعت بيشتر نبودظهر شد وتو نيامدي .مادرم ميگفت كه اماده شويد بابا كه امد مي خواهيم بيرون برويم اما تو نيامدي. چندين ساعت منتظر بودم لباسهايم را از تنم بيرون نياوردم اما تو نيامدي .وقتي كه امدي سر در بدن نداشتي.

همه مي گفتند كه ارزويت اين بود كه مانند مولايت حسين به شهادت برسي. خوش به حالت كه به ارزويت رسيدي

امروز دوم خرداد است و به جز ياداوري پرواز تو هيچ معني ديگري برايم ندارد. من 18 سال است كه دوم خرداديم

 

+نوشته شده در ۱۳۸۳/۳/٢ساعت٧:٠٥ ‎ب.ظتوسط | نظرات ()
طبقه بندی: ()
شهرامم پروازت مبارک

چه خوش است حال مرغی که قفس نديده باشد

نه به خدا اينطور نيست که بعد از رفتنت برايم يک موجود اسمانی شده باشی . از همان روزهايی که در بازيهای کودکی من جر می زدم و تو می بخشيدی تاروزهايی که دستم را گرفتی و به مسجد بردی و مرا پايبند ان کردی . و تا ديگر روزها هميشه احساس می کردم که تو با من فرق داری .خوب می دانستم جنس من وتو يکی نيست

من تمام سعی خود را می کردم که بتوانم دنيای اطرافم را بهتر بشناسم وبا ان سازگار شوم وتو اصلا در اين دنيا زندگی نمی کردی که برايت سازگاری با ان مهم باشد.من سعی می کردم که بتوانم هر چه بيشتر به ان دل ببندم وتو تمام سعيت را می کردی که دل بکنی.

در اين روزهای اخر تقلايت رااحساس می کردم با همه وجود از جسمت زجر می کشيدی از دستش خسته شده بودی ديگر خنده هايت مثل قبل نبود.  .تو همرنگ کسانی شده بودی که به عشق يافتن استخوانهای  انها اواره بيابانها شده بودی

شهرام

من وتو شهادت را باهم ارزو کرديم. با هم گريه کرديم ناله زديم.  يادت می ايد روزی را که با هم عقد اخوت بستيم قرار بود هيچ وقت همديگر را تنها نگذاريم

رفيق بر عهدت وفا دار باش. من منتظرم

رفيق اسمانی در خوشی ومستی شهادت و وصل معبود  گاهی اوقات نگاهی به زمين بکن

به خدا دلم برايت تنگ شده است.

+نوشته شده در ۱۳۸۳/۱/٢٦ساعت٥:۳۱ ‎ب.ظتوسط | نظرات ()
طبقه بندی: ()
 

 

امروز روزيست که هميشه با ياد ان بغض سنگينی بر گلويم می نشيند. امروز تو پرواز کردی . رفتی . پر کشيدی . تنها. حتی يادی هم از ما نکردی.اصلا با خود گقتی که رضا بعد از من چگونه بايد زندگی  کند.راست ميگويی اصلا به تو چه که من بی تو نميتوانم زندگی کنم. اصلا به تو مربوط نيست که من جگونه بايد جای خالی تو را تحمل کنم. تو انقدر محو زيباييهای انجا شده ای انقدر با دوستان جديدت خوش هستی که اصلا نمی توانی ياد مرا بکنی . به خدا بعد از تو حتی يک بار از ته دل نخنديدم ولی تو........بخدا حتی يک شب بدون ياد تو به خواب نرفته ام ولی تو........باشد من از عشق خسته نمی شوم . عشق محرک و معنی دهنده به زندگی من است .اما تو معرفت خود را نشان دادی. نوشتن بس است .حالا می خواهم گريه کنم......................... 

+نوشته شده در ۱۳۸٢/٧/۱٢ساعت٥:٥٠ ‎ب.ظتوسط | نظرات ()
طبقه بندی: ()