نوشته زیر یکی از داستانهایی است که توسط خانم مهاجر در کتابی با عنوان "جمالِ جلال" که در حال تهیه است نگاشته شده .
از بغل زدن بچه و دور اتاق چرخاندنش خسته شده بود . تب داشت دیوانه اش می کرد، هی بچه را تکان می داد و «رولم ، رولم» می خواند، سرش را برد نزدیک سر پسرش: کاش دردت به جون من باشه ... اگه خودم تب می گرفتم غمم نبود ... تو چرا پاره جگرم؟
6 ماه بود فقط گریه می کرد، حالا هم که توی تب می سوخت و هیچ چیز آرامش نمی کرد. بچه داشت از حال می رفت، انگشت زهرا را محکم به دست گرفته بود، گرمای بدنش مادر را کلافه کرد، همان طور که دور اتاق کوچک می گرداندش چشم دوخت به چشم های کشیده و درشتش.
یاد تولدش افتاد، 13 رجب بود ، نه خودش دلش بود نه شوهرش راضی می شد بفرستدش بیمارستان زیر دست دکترهای مرد، اول سپیده رفتند سراغ قابله، بچه به دنیا آمد خروس خوان شده بود. بعد از آن زندگی شان رونق گرفت، همه می گفتند پاقدم جلال برکت زندگی تان شده است.
جلال را دست به دست کرد و خواباند توی ننو، انگار درد زایمان بود که دوباره پیچید توی کمرش با صدای گریه های جلال، نگاه بغض کرده اش را دوخت به سقف: یا امیرالمومنین(ع) از خودت گرفتمش، خودت نگهش دار ...
با قاشق، آب ریخت توی حلق بچه و جلال باز هم پس زد، سرش را برد نزدیک گوش بچه اش: ترسیدی رولکم ؟ گربه که ترس نداره ...
جلال 9ماهه بود، زهرا نفهمیده بود این 9 ماه جلال چه طور بزرگ شد و پا گرفت، نه ماهه بود که دست به دیوار گرفت و راه رفت، زهرا هرجا می رفت می دید جلال برای خودش تاتی تاتی می خواند و تکیه به دیوار پشت سرش می آید، بچه صدای در را که می شنید دیگر حواسش به زهرا نبود، پاتند می کرد سمت در، دستش نمی رسید در را باز کند، پشت در می ایستاد و بابا را صدا می کرد.
زهرا ذوق می کرد از شیطنت های پسرش، می دوید دنبالش و سفت بغلش می کرد، بلند که می خندید، گازش می گرفت، جلال اما خوب یاد گرفته بود، شیرین زبانی هم کمکش می کرد؛ لپش را سفت نگه
می داشت تا بابا بزرگ بیاید، می رفت کنارش و خودش را لوس می کرد: بابایی، ماما، گاز!
آن روز هم زهرا رفته بود رخت بشوید، جلال را گذاشته بود پای باغچه بازی کند، کلی لباس توی تشت بود، هم رخت های خودشان هم خیله ی رخت چرک صاحب خانه. زهرا هنوز چند تا چنگ بیشتر نزده بود وسط کف آب که صدای جنگ گربه ها حیاط را برداشت. جلال از جیغ گربه ها ترسید و با جیغ و داد مادر را از کار واداشت. از آن روز تا حالا از بی تابی های جلال، یک شب، خواب آرام به چشمان زهرا نیامده.جلال را محکم بغل کرد، بوسید: مادرکم یه چی بخور ... جون به سرم کردی ... گرسنگی جونتو می گیره ...
حتی شیر دایه را هم نمی خورد، قبلاً روزی 3-4 بار می بردش پیش «زن اوستا» تا سیر شود این چند ماه آخر اما زن اوستای دایه هم از دستش عاصی شده بود، انگار نه انگار همین بچه تا 6ماه پیش همه شیره جانش را می مکید ...
صدای در آمد، بچه را آرام گذاشت گوشه اتاق، شال سه گوشه پر گل را انداخت روی سرش، از لای در سرک کشید، همسایه گفت: ما می رویم صحرا، کاری نداری؟ کمک نمی خوای؟
لب گزید، ابروهای هشتی اش گره خورد توی هم: خدا به همراهتون.
در را نبست، تکیه اش را داد به ستون. پلک های خسته اش افتادند روی هم، زیر لب گفت: خدایا یعنی می شه کسی برای کمک به من از این راه بیاد؟
نفهمید چند دقیقه زل زده به زمین خاکی کوچه. دلش روشن بود کسی از راه می آید. آرام سرش را آورد بالا و چشم باز کرد، مردی با کلاه سبز ایستاده بود جلوی رویش. زهرا دوید سمت صندوقخانه. چیز زیادی در خانه نداشت. یک نان برداشت و رفت سراغ سید، نان را داد دستش و یک حبه قند، گفت: تبرُک کن بدم بچه ام. 6 ماهه داره تو تب جون میده.
مرد قند را گرفت و حمد شفا خواند. زهرا تندتر از آنچه فکرش را می کرد بتواند، قند را در آب حل کرد و ریخت توی حلق جلال. بچه قطرات آب را قورت داد. خندید.
زهرا پسرش را محکم فشرد به سینه، با صدای ضربان منظم قلبش، جان گرفت. یک تکه نان با ترس داد دستش، جلال با ولع نان را از دست مادر قاپید و گذاشت توی دهانش .
سید پشت در نبود تا زهرا تشکر کند.