دوسال است که تو را نمی بینم.

دوسال پیش همچو امروزی تو رفتی ،آسوده  و بی خیال .

اگر بدانی چقدر دلم برایت تنگ شده یا مرا به پیش خود می بری یا خودت به پیشم می آیی.

ای کاش بیشتر می توانستم بشناسمت .هنوز که هنوز است متحیر آن جوابی هستم که به من دادی .

از توپرسیدم ،مادر عمریست که گریه کن حسین وبچه هایش بوده ای از آنها بخواه که دردهایت را کم کنند، وتوگفتی من نوکر آنها هستم نوکر از ارباب خود توقعی ندارد.

امثال من با همه ادعایشان وقت عمل  که می رسد جا میزنند اما تو با اینکه تمام وجودت پر از درد بود متاع عشق را آسان نفروختی.

خوب یادم هست هنگامی که دعای توسل را برایت می خواندم وقتی به نام حسین رسیدم چگونه اشک از چشمانت سرازیر شد و دقایقی بعدبا چشمان پر از اشکت جان دادی به معشوق .

چگونه می توانم حقت را ادا کنم تنها کاری که می توانم انجام دهم این است که به همه بگویم تو که بودی و من چه کسی را از دست دادم.

می دانم که مقامت از پدر شهیدم بالاتر است . او رفت و تو مانده بودی با دنیایی پر از غم وهجران ،

ومن شاهد بودم که چگون موهای سرت یکی پس از دیگری سفید شد . و از بی وفایی دنیا دم بر نیاوردی.

اما من همیشه بغض را در گلویت می دیدم،

میگفتی، می دانم که پدرت بی من وارد بهشت نمی شود.

بهشت بر هر دویتان گوارا باد .

+نوشته شده در ۱۳۸۳/٧/۱٥ساعت۱۱:٠۱ ‎ق.ظتوسط | نظرات ()
طبقه بندی: ()