روسری نصفه نیمه اش را عقب تر کشید. طوری که گوشواره ی بلندی که در گوشش بود کاملا معلوم باشه. نگاه تمسخر آمیزی به من کرد و گفت آقای کاوندجسارت نباشه ، ولی از من مثل شما خواهش نکردند به دانشگاه بیام ، من صبح تا شب زحمت کشیدم تاارشد قبول بشم. تمام بدنم از فرط درس خوندن جوش زد. اما شما چی، راحت اومدید شدید دانشجوی ارشد.

صورتم برافرخته شده بود .نمی دونم چرا نمی تونستم جوابش رو بدم. انگار دهنم رو قفل کرده بودند.همیشه اینطورم وقتی که عصبانی می شم نمی تونم چیزی بگم. شایدم اینطوربهتر باشد. تصمیم گرفتم که روز بعد کارنامه کنکور ارشد رو براش ببرم تا بفهمه که از من خواهش نکردند که به دانشگاه بیام و درصد هام مثل اونه . اما پشیمون شدم این جماعت درد نکشیده از اون زمانی که جنگ شروع شد می خواستند که غیبت خودشون را از مهلکه با تهمت و افترا به آدمهایی که سینه سپر کرده ودر مقابل دشمن ایستاده بودند جبران کنند.

می خواستم برم بش بگم که اون روزی که بابا جون تو شبها پیش زن وبچه اش بود، پدر من یک سال تموم به خونه نیومد و وقتی که اومد مادرم بش گفت، مگه جنگ تموم شده که اومدی خونه.....دیدم حالیش نمی شه و مطمئنا طلب کار هم می شه ومی گه جنگ را پدر من و امثال پدر من به ایران تحمیل کرده بودند.

کاش می تونست بعضی حرفا رو بفهمه . اما اون بیشتر از اینکه سعی کنه بفهمه ، جذابیت گوشواره هاش براش مهمه...

 

+نوشته شده در ۱۳۸٥/٧/٧ساعت۱۱:٠۳ ‎ق.ظتوسط | نظرات ()
طبقه بندی: ()