یادگاری

بابا خانه ای اجاره کرده بود با یک حیاط بزرگ . تمام حیاط باغچه بود. کلی مرغ و خروس هم گرفته بودیم و در گوشه حیاط نگه می داشتیم. بهترین روزهای دوران کودکیم را در آن خانه گذراندم. ازصبح زود تا دم غروب در حیاط بودم. شب هم که می شد مادر با التماس مرا به داخل می برد.

جمعه ای بود که بابا تصمیم گرفت دستی به سر و روی باغچه بکشد . باهم می خواستیم سنگ ها را دربیاوریم. بابا بیل را زیر سنگ بزرگی که در باغچه بود فرو کرد من هم با دست از آن طرف سعی می کردم تا سنگ را دربیاورم. بیل از یک طرف و دست من از یک طرف و در یک چشم به هم زدنی ....احساس کردم انگشتم داغ داغ شد . نگاهش کردم خون ...

بابا تا چشمش به انگشتم افتاد با دودستش آنقدر محکم  کوبید در سرش که سرم درد گرفت. مرا بقل  گرفت و با گریه از خانه بیرون زد .یادم می آید پرستار وقتی دستم را بخیه می کرد چقدر نگران بابا بودم.

حالا بعد از کلی سال من مانده ام و یک انگشت نصفه نیمه کج و ماوج که یادگاری باباست.

از دوست به یادگار دردی دارم

کان درد را به صد هزار درمان ندهم

 

اگه خواستيد اين رو گوش کنيد .کلی خاطره براتون زنده می شه

+نوشته شده در ۱۳۸٦/٤/٤ساعت۱٢:۳۳ ‎ب.ظتوسط | نظرات ()
طبقه بندی: ()