کمی تنبلی کردم. خودم هم می دانم. برای خلوت شدن سر م ممنون می شوم دعا کنید.

مدرسه موشها شروع شد عاشقش بودم به شکم خودمرا پرت کردم روی زمین و دو دستم را زیر چانه ام گذاشتم و چهار چشمی زل زدم به تلویزیون. تمام زندگی من در آن روزها کارتونهای تلویزیونی بود. هفت روز هفته را به امید برنامه کودک صبح جمعه می گذراندم. هنوز موسیقی اول کارتون تمام نشده بود که برق رفت و آژیر خطر به صدا درآمد قبلا هم گفته بودم از خانه ما تا منطقه عملیاتی حاج عمران چند ساعتی بیش نبود. بابا هم همان روز صیح رفته بود تا از منطقه عملیاتی سرکشی کند. تا صدای آژیر بلند شد مادرم من و برادر و خواهرم را در یک چشم به هم زدن به زیر پله خانه کشاند. همه مان از ترس صدایمان در نمی آمد. مادر می گفت:  دعا کنید بابا برگردد

بعدا فهمیدم همان لحظه بود که بابا آسمانی شد...

اگر خواستید یاد خاطرات دوران کودکیتان بیافتید این را گوش کنید

+نوشته شده در ۱۳۸٦/٩/۱٥ساعت۱٠:٤۳ ‎ق.ظتوسط | نظرات ()
طبقه بندی: ()