بابا همیششه وقتی روضه امام حسین را می خواند تمام صورتش خیس از اشک می شد. جای من هم همیشه روبروی او بود.  دو زانو جلویش می نشستم و نگاهش می کردم و با تمام وجودم نگرانش می شدم. با گریه های او گریه می کردم . انگار می فهمیدم چه می گوید. دستم را می بردم روی صورتش و اشکهایش را پاک می کردم و التماس می کردم، بابا بس است، این قدر گریه نکن. اما هنوزگریه می کرد.

هنوز هم نمی فهمم راز این همه اشک چه بود.

 

+نوشته شده در ۱۳۸٧/٥/۱٠ساعت۱۱:٤٤ ‎ب.ظتوسط | نظرات ()
طبقه بندی: ()