دیگه بزرگ شدم

در همان روزهای اولی که به مدرسه رفته بودم به خاطر من روزنامه ها را به خانه می آورد تا تیتزهای صفحه اولش را بخوانم .  یادم هست وقتی به زور لغات را کنار هم می گذاشتم و درست و غلط به هم می چسباندمشان تا یک کلمه را بسازم چقدر ذوق زده می شد. صدا می زد: « فاطمه پاشو بیا نگاه کن رضا یاد گرفته بخونه». بعضی وقتها هم که اشتباه لغتی را می خواندم همگی با هم می زدند زیر خنده.

بابا جان نمی دانم می دانی یا نه پسر کوجک آن  روزهایت چند روز پیش پایان نامه کارشناسی ارشدش را دفاع کرد. خیلی منتظر بودم که روز دفاع بیایی ولی احساسی به من می گفت که نیامدی . عیبی ندارد  می دانم سرت خیلی شلوغ است.

اما من هدیه فارغ التحصیلیم را از تو  می خواهم. از این یکی نمی توانم بگذرم.

+نوشته شده در ۱۳۸٧/۸/٢ساعت٤:٢٩ ‎ب.ظتوسط | نظرات ()
طبقه بندی: ()