یک دوم خرداد دیگر


یکی این ثانیه شمار عجول را نگه دارد. لعنت به تو
نمی خواهم ساعت 10 شود نه 10 نشو ساعت.


بگذار هنوز دلمان خوش باشد، بابا ساعت 12 از منطقه می آید. امروز قرار است ببردمان بیرون. اول می خواهیم برویم نماز جمعه ، بعد از آن هم کنار دریاچه ارومیه نهار بخوریم. شاید هم بابا اجازه داد شنا کنیم.

وای چقدر قرار است امروز خوش بگذرد.

از صبح زود که بلند شده ایم  من و خواهر و برادرم منتظر ظهریم ، لباسهای بیرونیمان را پوشیده ایم و دم در نشته ایم. ثانیه ها را می شماریم تا ظهر شود.

نه نشمار نشمار

مادرم دلش مثل سیر و سرکه می جوشد ما نمی دانیم چرا دم و دقیقه می گوید دعا کنید بابا سالم برگردد. ما نمی فهمیم چرا !!
آخ جون ظهر شد، ظهر دوم خرداد، الان می آید. توپ پرسی را که برایم بابا تازه خریده در دستم گرفته ام و دور خانه راه می روم. پس کی می آیی؟
مامان ساعت یک شد پس کی می یاد؟ خیلی بدقولی بابا. بابای بد..........
زنگ خانه را می زنند.توپم را پرت کردم آسمان، آخ جون اومد... مامان با هول در را باز کرد. ما سه نفری هم پریدم جلو. پس کو بابا. بابا که نیست دوستش است. سعی کرد لبخند بزند.
 "حاج خانم لوازم و وسایلتون رو جمع کنید باید بریم بروجرد".
برادر 4 ساله ام آمبولانسی را ده ، بیست متری آن طرف خانه می بیند. می پرد جلوی آمبولانس و داد می زند بابا اینجاست بابا اینجاست.
بعدها دوستان بابا گفتند جنازه بی سر پدرتان در همان آمبولانس بود.

 

 

+نوشته شده در ۱۳۸۸/۳/٢ساعت٩:٥٤ ‎ق.ظتوسط | نظرات ()
طبقه بندی: ()