برای تویی که بین این همه مدعی تنهایی

چند روز پیش یکی از عموهایم خاطره ای را از پدرم تعریف کرد که شدیدا ذهنم را به خود مشغول کرده

عمو مجید می گفت در روزهایی که گروهکهای منافقین فعالیتهای گسترده مسلحانه داشتند داداش جلال بسیاری از ساعتهایش را در زندان به بحث با آنها می پرداخت و من هم با ایشان گاهی همراه بودم. عمو  مجید می گفت یادم هست روزی یکی از افرادی که به جرم فعالیتهای ضد انقلاب دستگیر شده بود  وقتی داداش جلال را دید بدون هیچ مقدمه ای برخواست و آب دهان به صورت ایشان ریخت.  تحمل این صحنه را نداشتم که برادر بزرگترم اینگونه مورد اهانت قرار گیرد . می خواستم کاری کنم اما داداش جلال نگذاشت. دستش را روی محاسنش کشید و بعد به آرامی دست او را  گرفت و نشاند روی زمین . من را از اتاق بیرون کرد چند دقیقه ای بعد داداش جلال از اتاق بیرون آمد داخل اتاق که وارد شدم دیدم  آن مردی که با تمام وجودم از او متنفر بودم زانوهایش را بغل کرده و زار زار گریه می کند و دائم می گوید خدایا مرا ببخش.

داداش جلال دلیل گریه آن مرد هتاک را برایم گفت. می گفت او دنبال حق بود اما حق را اشتباهی فهمیده بود و من برای او حق را توضیح دادم.

بعدها با وساطت بابا این بنده خدا بعد از گذراندن مدتی از محکومیتش آزاد شد. و چند وقتی بعد در جنگ به شهادت رسید.

حالا من دائم به این فکر می کنم که شهدا امروز چقدر تنهایند

+نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/٢٤ساعت۸:۱٠ ‎ب.ظتوسط | نظرات ()
طبقه بندی: ()