به بهانه دوم خرداد

 

 جمعه ، دوم خرداد 1365
ظهر گذشته و هنوز بابا نیامده. مادرم به این دیر کردن های او عادت دارد و البته ما هم. نزدیک ساعت 2 بود که درب خانه را زدند دل نا امیدمان پر از امید شد. آخر قرار بود بابا ظهر که از سرکشی منطقه عملیاتی آمد ببردمان کنار دریاچه ارومیه . پریدیم جلوی در. نمی دانم کداممان بود که در را باز کرد . آقای موسیوند ، یکی از دوستان بابا، پشت در بود، با همسرش آمده بود. نمی دانم آن موقع چه حالی داشتم اما یادم هست اصلا دوست نداشتم در آن لحظه کسی جز بابا را ببینم.
مادرم را صدا کردم. "مامان بیا آقای موسیوند اومده،" مادرم جلوی در  آمد . تعارف کرد بیایند داخل . آقای موسیوند بدون مقدمه چینی و با عجله گفت: "حاج خانم آقا جلال گفته بیام سراغتون ببرمتون بروجرد . انگار یکی از فامیلهاتون شهید شده، آقا جلال خودش تنها رفته و منتظر شما در بروجرده ". مادرم اصلا نمی توانست درک کند دوست بابا چه می گوید می دانست جلال از این حرفها نمی زند. اگر هم چنین تصمیمی داشت خبری به مادرم می داد.
رخت و لباس را جمع کردیم ،چمدان را بستیم و به این امید که بابا در بروجرد منتظرمان است راهی سفر شدیم. یادم هست وقتی داشتیم وسایلمان را جمع می کردیم به دلم افتاد که بابا شهید شده است. بلند داد زدم و گفتم :" مامان پس کسایی که شهید می شن این طوری بچه هاشون رو می برن شهرشون".
مادرم یکباره دادی سر من کشید و گفت "لال بشی رضا"، معلوم بود یک باره دلش پر از اضطراب و دلشوره شد. دوست پدرم هم سرش را پایین انداخت و از خانه بیرون زد. فردای آن روز به بروجرد رسیدیم.اما خبری از بابا نبود 
 4خرداد
همراه برادر کوچکم در اتاق خوابیده ام با صدای جیغ یک زن از خواب می پرم. تمام بدنم می لرزد. می ترسم. همه دارند جیغ می زنند و ناله می کشند. داد می زنم "مامان مامان"، اما کسی صدای من را نمی شنود. از شدت ترس شروع کردم به گریه کردن. خواهر بزرگترم در را باز می کند. او هم دارد گریه می کند. در دستش یک قاب عکس است محکم به سینه اش چسبانده. در حالی که دندانهایم از ترس و گریه به هم می خورد می گویم چی شده.
خواهرم می نشیند نگاه قاب عکس می کند و گریه می کند. قاب عکس را روی زمین می گذارد و سرش را هم روی آن . جلو می روم و قاب را از زیر دستش بیرون می کشم.  قاب عکس باباست.
5خرداد
لباس سبز سپاهی به تنم کرده اند. یک پرچم یاحسین هم در دستم دارم. پیکر بی جان بابا روی دست مردم است. جلوتر از بقیه مردم راه می روم. می ترسم. همه چیز وحشتناک است. نمی توانم باور کنم بابا درون این صندوقیست که مردم بالای سرشان گرفته اند. بیش تر از اینکه برای بابا گریه کنم از ترس گریه ام می گیرد. مردم گوشه ای از قبرستان جمع می شوند برای خواندن نماز بر بدن بابا.
نمی دانم چه کسی بود که دستم را گرفت و من را بالای سر یک قبر خالی برد. عمیق بود و وحشتناک. نمی خواستم بابایم را آنجا بگذارند. گریه  و خواهش می کردم بابا را خاک نکنند.

 پیکر بابا را آوردند پرچمی که روی تابوت کشیده شده بود کنار زدند . از ترس تمام بدنم می لرزد بیشتر برای بابا می ترسم . التماس می کنم و داد می زنم، بابا را خاک نکنید. یک نفر دستم را می گیرد بغلم می کند و می خواهد مرا از کنار قبر و تابوت دور کند. صدای یکی دیگر را شنیدم که گفت بگذار برای آخرین بار بابایش را ببیند. آن آقا همان طور که  بغلم کرده بود و مرا می برد جوابش را آرام داد ، طوری که فقط من شنیدم." آخه جنازه بی سر رو بگذارم ببینه؟" 
 یک باره دلم هوای بوسه های بابا را می کند، هوای بازی همراه با بابا. 


 

+نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/٢ساعت۳:٥۱ ‎ق.ظتوسط | نظرات ()
طبقه بندی: ()