فرزند آسمان

نوشته زیر یکی از داستانهایی است که توسط خانم مهاجر در کتابی با عنوان "جمالِ جلال" که در حال تهیه است نگاشته شده .

از بغل زدن بچه و دور اتاق چرخاندنش خسته شده بود . تب داشت دیوانه اش می کرد، هی بچه را تکان می داد و «رولم ، رولم» می خواند، سرش را برد نزدیک سر پسرش: کاش دردت به جون من باشه ... اگه خودم تب می گرفتم غمم نبود ... تو چرا پاره جگرم؟

6 ماه بود فقط گریه می کرد، حالا هم که توی تب می سوخت و هیچ چیز آرامش نمی کرد. بچه داشت از حال می رفت، انگشت زهرا را محکم به دست گرفته بود، گرمای بدنش مادر را کلافه کرد، همان طور که دور اتاق کوچک  می گرداندش چشم دوخت به چشم های کشیده و درشتش.

 


ادامه مطلب
+نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٢٠ساعت۱:٠۳ ‎ب.ظتوسط | نظرات ()
طبقه بندی: ()