قاب عکس بابا

بابا قرار بود برود بیرون. یادم نمی آید کجا. من هم مثل همه بچه ها پشت سر بابا راه افتادم . نمی خواست مرا با خود ببرد.

قهر کردم و آمدم در اتاق . زار زار گریه می کردم.

قاب عکس بابا در اتاق روی زمین بود  به قول خودش از آن قاب عکسهای حجله ای. رفتم روبرویش نشسنم و شروع کردم به ادا درآوردن به عکس بابا. آنقدر از دستش ناراحت بودم  که شاید چند تا حرف نامربوط هم زده باشم.

شب بابا به خانه آمد. رفت توی اطاق.  صدا زد: رضا بیا ببینم این قاب چی میگه؟  با اضطرب رفتم توی اتاق. بابا نگاه قاب می کرد و می گفت: رضا !؟ رضا ادای من رو دراورده. رضا بی ادبی کرده. ای قاب بگو ببینم دیگه رضا چی کارا کرده؟

تمام بدنم از ترس می لرزید . دوباره گریه ...

بعد از آن دیگر در آن اتاقی که عکس بابا بود نمی رفتم. از قاب عکس بابا می ترسیدم.

چند ماهی بیشتر طول نکشید که  قاب  از توی اتاق رفت  بالای مزار بابا.

تا چند سالی بعد که بزرگتر شدم  وقتی می رفتم سر مزار می نشستم و حرفهایم را به قاب عکس بابا می زدم  مطمئن بودم حرفایم را به گوش بابا می رساند.

بعدها مادرم تعریف کرد که وقتی جلوی قاب بابا داشتی ادا در می آوردی بابا از گوشه در داشت نگاه می کرد

 

+نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٠/۱٥ساعت۱٢:۳۸ ‎ب.ظتوسط | نظرات ()
طبقه بندی: ()
برای عمو جمالم

چند ماهی بیشتر از انقلاب نگذشته که جمال وارد سپاه می شود. آرام  و قرار ندارد دائم  به دنبال آن است که بداند کجا به او اجتیاج است برود آنجا.

گاهی با چمران محاصره پاوه را میشکند گاهی با اشرار مسلح منطقه دالاهو و ریژاب میجنگد و گاهی راهی کرندغرب و بیستون می شود و سپاه آن شهرها را شکل می دهد.

ضدانقلاب مسلح آرامش را از مردم کرند غرب و سرپل ذهاب گرفته اند اهالی روستاهای اطراف را می دزدند و با یک گونی ییاز معاوضه می کنند و به عراقیها می فروشند. جمال شب هنگام به تنهایی به خانه سید خان سرکرده آنها می رود و او را در حالی که صدها مرد جنگی محافظش بودند ترور می کند. از این به بعد برای سر جمال جایزه می گذارند

جمال فرماندهان سپاه استان کرمانشاه را جمع می کند معتقد است که اگر کوتاهی کنند و با این اشرار برخورد نشود مردم از انقلاب نا امید میشوند.

 جمال از کرمانشاه بر می گردد به کرند غرب. متوجه می شود دوستانش در مناطق اطراف با ضد انقلاب درگیر شده اند. با همان ماشین آهوی سبز رنگی که داشت راهی منطقه درگیری می شود.

جمال به اسارت در می آید. روزها و شبها شکنجه میشود. بدنش را تکه تکه می کنند و در چاهی می اندازند. 5 ماهی طول می کشد که بدن کوچک شده و ارباً اربای جمال کشف می شود.

+نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٠/٤ساعت۱:۱٢ ‎ق.ظتوسط | نظرات ()
طبقه بندی: ()