روایتی دیگر

مادر احساس خستگی و کسالت می کند. سرش را می گذارد زمین  و خوابش می برد. 

زنگ درب را می زنند فاطمه درب را باز می کند. جلال است. مثل همیشه با لبان پر از لبخندش شادی را  به فاطمه هدیه می دهد، می گوید بچه ها را آماده کن برویم دوری بزنیم. فاطمه خیلی زود بچه ها را آماده می کند...

جلال دلش پرواز می خواهد به فاطمه پیشنهاد می دهد که سوار هواپیمای جنگی بشوند. فاطمه کابین عقب می نشیند و جلال جلو.

بچه ها پیش فاطمه نشسته اند، پسر کوچکتر دائم از پشت سر با بابا بازی می کند. اذیتش می کند نمی گذارد بابا کارش را انجام دهد. چند بار جلال از فاطمه می خواهد که پسر را کنترل کند. می گوید فاطمه این بچه نمی گذارد من پرواز کنم.ببین چگونه با دستان کوچکش جلوی چشمان من را می بندد و نمی گذارد آسمان را ببینم، پیش خودت نگهش دار. فاطمه محکم بچه را در بقل می گیرد، بچه آرام می شود و یک باره پرده ای سفید رنگ بین فاطمه و جلال حائل می شود.

فاطمه از خواب می پرد. تمام وجودش اضطراب و وحشت است و بس. به ساعت نگاه می کند. ساعت 10 صبح است. ده صبح دوم خرداد سال 1365 .

 

پی نوشت: ساعت 10 صبح دوم خرداد 1365 زمان دقیق شهادت باباست 

 

+نوشته شده در ۱۳٩۱/۳/۱ساعت٤:۱٤ ‎ب.ظتوسط | نظرات ()
طبقه بندی: ()