وجود نازکت آزرده گزند مباد

 

با لبان پر از خنده در همان حال نیمه نشسته دستانشان را به سمت من می آورند. دستشان را در دست می گیرم و می بوسم.
آرام می گویم کاوند هستم پسر شهید کاوند. آقا چند بار با خودش تکرار می کنند کاوند کاوند .انگار که چیزی یادشان می آید. آقا همونی هستم که چند وقت پیش خدمتتون رسیدم و خیلی حرف زدم و سرتان را درد آوردم. آقا انگار که یادش آمده باشد می خندند و می گویند: بله بله....
سخت است آقا را روی تخت بیمارستان دیدن .بغض گلویم را می گیرد. دستم را محکم به سینه ام می کوبم و می گویم آقا دردهایتان بخورد توی سینه من. آقا یکباره اخمی پدرانه و پر از مهربانی می کنند و می فرمایند: خدا نکنه. خدا نکنه. آینده مال شماست. شما باید زنده باشید..... 
جمله آخرم را با لحنی پر از خواهش و نیاز میگویم و میروم پشت سر جمعیتی که دور تخت آقا جمع شده اند. 
آقا امید ما به شماست....

+نوشته شده در ۱۳٩۳/٦/٢٤ساعت۱٢:۱٥ ‎ب.ظتوسط | نظرات ()
طبقه بندی: ()