امروز روزيست که هميشه با ياد ان بغض سنگينی بر گلويم می نشيند. امروز تو پرواز کردی . رفتی . پر کشيدی . تنها. حتی يادی هم از ما نکردی.اصلا با خود گقتی که رضا بعد از من چگونه بايد زندگی  کند.راست ميگويی اصلا به تو چه که من بی تو نميتوانم زندگی کنم. اصلا به تو مربوط نيست که من جگونه بايد جای خالی تو را تحمل کنم. تو انقدر محو زيباييهای انجا شده ای انقدر با دوستان جديدت خوش هستی که اصلا نمی توانی ياد مرا بکنی . به خدا بعد از تو حتی يک بار از ته دل نخنديدم ولی تو........بخدا حتی يک شب بدون ياد تو به خواب نرفته ام ولی تو........باشد من از عشق خسته نمی شوم . عشق محرک و معنی دهنده به زندگی من است .اما تو معرفت خود را نشان دادی. نوشتن بس است .حالا می خواهم گريه کنم......................... 

+نوشته شده در ۱۳۸٢/٧/۱٢ساعت٥:٥٠ ‎ب.ظتوسط | نظرات ()
طبقه بندی: ()