با اجازه صاحب خانه

وقتی تشنگی امان از سرزمین وجودت گرفته . وقتی مردگی و رخوت از یادت برده که زندگی طعم گیلاس می دهد یا یک زردآلوی گندیده.
وقتی دوباره های زندگی، کسالت را در نهایت اعلایش به تو هدیه می دهد. وقتی که خطاهای بزرگ و کوچک ، لکه ای سیاه به وسعت یک عالمه بر دلت انداخته، وقتی احساس می کنی نفست به تنگ آمده و صدایت تا سقف خانه ات هم بالا نمی رود . آن زمان است که بیش از هرچیزی دل بی رمق و خسته ات یک آسمان پر از باران می خواهد. بارانی که پاکت کند ، صافت کند و دوباره طعم یک گیلاس آب دار را به تو بچشد.
 و خدا بارانش را به من هدیه داد.


می دانم باران ثمره دعاهای عاشقانه تو و مادر بود.چطور می توانم  حق این همه لطف را ادا کنم؟
اما همیشه دوست داشتم بدانم لحظه آخر قبل از پروازتان به چه فکر می کردید. و حالا بعد از بارانی که آمد خوب می دانم.
  

عکسهای باران را اینجا ببینید

+نوشته شده در ۱۳۸۸/۸/٢ساعت۱٠:۱۸ ‎ق.ظتوسط | نظرات ()
طبقه بندی: ()