فرمانده ای با دنیایی از احساس

شب شده بود، جاده به خوبی مشخص نبود. بابا با سرعت کمی حرکت می کرد. یک دفعه صدایی آمد بابامحکم ترمز گرفت. سریع از ماشین پرید بیرون من هم با اینکه 7 سالی بیشتر نداشتم پشت سرش درب ماشین را باز کردم و بیرون آمدم. بابا به یک گربه زده بود . داشت ناله می کرد، خونی بود. با دو دست محکم به سرش کوبید گربه را در بغل گرفت آورد کنار جاده، یک جوی آب از آنجا می گذشت . با دستهایش کمی آب در دهان گربه بیچاره ریخت. گربه ناله می زد.آرام نشست کنار گربه دستانش را دور زانوهایش جمع کرد سرش را روی آنها گذاشت و همراه با ناله گربه ناله زد .

 تا به حال اینطور ندیده بودم گریه کند. من هم با او گریه کردم . پیرمرد سبیل کلفتی از کنارمان گذشت . دستش را روی شانه پدرم گذاشت،گفت: مرد چرا گریه می کنی ، بابا سرش را بلند کرد، با دست به گربه اشاره کرد و آرام گفت زیرش گرفتم. مرد کمی ساکت ماند و بعد بلند خندید . بلندتر گفت دیوانه و رفت. و بابا دوباره گریه کرد. 

دوست داشتم به آن مرد بگویم بابای من فرمانده جنگ است. چرا مسخره اش می کنی؟ 

+نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/۳٠ساعت٦:٢٤ ‎ب.ظتوسط | نظرات ()
طبقه بندی: ()