غروری همراه با غربت

 

 یادمان دادند که سرمان را بالا بگیریم و پایمان را مجکم بر زمین بگذاریم. یادمان دادند که عکست را با غرور نشان مردم دهیم و از اینکه فرزند توایم افتخار کنیم.

و ما با غرور راه رفتیم، اسلحه و عکست را در دست گرفتیم و لباسهای سبز پاسدای را که با تکه های لباس تو برایمان دوخته بودند پوشیدیم.

 وچه سخت بود وقتی همه اینها تمام می شد و ما می ماندیم و تنهاییمان و قاب عکس تو که برایمان پر بود از خاطره های حضورت.

پی نوشت:  در این عکس من ٨ یا ٩ سال دارم و برادرم ۶  یا ٧  سال

+نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/٥ساعت٢:۳٩ ‎ق.ظتوسط | نظرات ()
طبقه بندی: ()