دل گرفته من

دوستی که مطمئنا مرا خوب می شناسد آمده اینجا و پایین متن قبلی، این پیام را نوشته:

"جمع کن بابا این دفتر دستکت رو به بهانه شهدا پاتوق درست کردی؟
پسر نوح با بدان بنشست خاندان نبوتش گم شد.توکه دیگه ...
کمبود داری؟ هر دفعه به یه بهانه ای خودت رو نشون میدی این بار شهدا؟ ...... هه هه هه اینبار هم که به بهانه شهدا داری جلب توجه میکنی.خجالت بکش"

...........

 هشت سال است که این وبلاگ را می نویسم، از سال 82 تا حالا. از همان روزها وبلاگم را نذر کردم نذر مهربانیهای تو نذر قطرات خونی که با مهربانی بر روی زمین ریخت. گفتم می خواهم از تو بنویسم تا خودم و دیگران یادمان باشد که مهربانی یعنی شهادت و شهادت یک آرزوست.

 از تو که پنهان نیست دوست دارم همه نیز بدانند که ثمره این همه سال نوشتن از تو ، یک زندگی بارانی بود.

دوست داشتم به دوستی که با این حرفهایش قلبم را سوزاند می گفتم درست است من می خواهم خودی نشان دهم، اما نه به تو بلکه به پدرم. دوست دارم بداند که به یادش هستم وقدرش را می دانم 

خدایا ما را قدر دان شهدا قرار بده.. 

 

 


 

 

+نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/٢۸ساعت٥:۱٢ ‎ب.ظتوسط | نظرات ()
طبقه بندی: ()