مزار یکسان سازی شده

 این روزها خیلی دلم هوای مزار بابا را کرده است. قبلا وقتی از همه جا و همه کس نا امید می شدم مزار او تنها محلی بود که مرا آرام می کرد. آنجا محل راز و نیاز من و محل سکون و آرامش من بود. چه حاجتهایی که آنجا نگرفتم. این روزها خیلی به آنجا احتیاج دارم.

 

  

روی سنگ مزار اینگونه نوشته شده:

آنکس که تو را شناخت جان را چه کند

فرزند و عیال و خانمان را چه کند

دیوانه کنی هر دو جهانش بخشی

دیوانه تو هر دو جهان را چه کند

 

 

متاسفانه تیرطرح یکسان سازی قبور شهدا به بهشت شهدای شهرستان ما هم اثابت کرد. حالا قبور شهدا تبدیل شده است به یک سالن بزرگ. نمی دانم شاید اشتباه کنم، امابرای امثال منی که ٢٠ سال به سنگ مزار و نرده های دور آن و عکس بالای مزار عادت کرده بودیم سخت است که حالا با این سنگ سیاه  یکنواخت پر از جای لگد مردم مواجه شویم.کاش دست از سر این یک محل بر می داشتند و اختیارش را به صاحبان آن یعنی خانواده های شهدا می دادند.   

 

/ 9 نظر / 26 بازدید
الهه ای ازآسمان

به بهانه های عشق قسم که گاه و بی گاه عطر حضور خود را بر سر کسانی افشانیده اند که از روز است تا پایان بر سر عهد خود با پادشاه پاک مانده اند؛ما نیز اثری ماندگار در عشق ابدی را خلق خواهیم کرد.....من این وبلاگ رو بخاطر حرمت شهید لینک می کنم....آسمانی باشید و آسمانی بمونید[گل]

...

سر در نياوردن با درك كردن كمي پارادوكس دارد !!البته فقط كمي!

م. ذ (آذر)

ای بابا اینها حالا حالاها با شهدای ما کار دارند. اوایل فکر می کردم فقط از نام شهدا سوء استفاده می شه. بعد به این نتیجه رسیدم که اینها با این کارها و ظلمهاشون به روح شهدا هم دست درازی می کنند. دیگه نمی دونستم که از مزار شهدا هم نی گذرند. شما که خانواده شهید هستید باید صداتون دربیاد به خدا. وقتی آدم می بینه حتی توی برنامه 90 هم وقتی می خوان به فردوسی پور گیر بدن بهش می گن خون شهدا را پایمال کردی چون به ما بد گفتی به خدا آدم زورش می گیره که چرا از خون شهید هزینه می کنن

وبلاگ نویسان عاشورایی

منتظر شما در اختتامیه مسابقه وبلاگ نویسی ولا هستیم همراه با معرفی 14 مسافر کربلا پنج شنبه 24 /11/ 87 ساعت 3 تا 5 بعد از ظهر شهرری - میدان نماز - فرهنگسرای ولا (وسیله ایاب زهاب از روبروی ایستگاه جوانمرد (مترو) تا سالن برنامه مهیاست)

فائزه

شما نمی خواین قرآن رو ختم کنید براشون؟

..

[لبخند]

حمید

بغضگلویم را گرفت... موج اشک ناگهان در چشمانم حلقه زد... غربت شهدا در این عکس به درون آدم چنگ می اندازد... به یاد مزار بابای خودم افتادم که مدتهاست از آن دورم و دلم برایش ذره ای شده است...

سمیرا

دقت کردین چقدر شبیه بابا هستید؟

سمیه

سلام خوبین. راست می گی خیلی اتفاق بدیه. چند روزی بود یاد همکلاسهای قدیمی افتاده بودم. امیدوارم با خانواده خوش باشی. راستی شماره تلفن جدیدتون رو ندارم. برام اس.ام.اس کنید.مرسی.