فرمانده ای با دنیایی از احساس

شب شده بود، جاده به خوبی مشخص نبود. بابا با سرعت کمی حرکت می کرد. یک دفعه صدایی آمد بابامحکم ترمز گرفت. سریع از ماشین پرید بیرون من هم با اینکه 7 سالی بیشتر نداشتم پشت سرش درب ماشین را باز کردم و بیرون آمدم. بابا به یک گربه زده بود . داشت ناله می کرد، خونی بود. با دو دست محکم به سرش کوبید گربه را در بغل گرفت آورد کنار جاده، یک جوی آب از آنجا می گذشت . با دستهایش کمی آب در دهان گربه بیچاره ریخت. گربه ناله می زد.آرام نشست کنار گربه دستانش را دور زانوهایش جمع کرد سرش را روی آنها گذاشت و همراه با ناله گربه ناله زد .

 تا به حال اینطور ندیده بودم گریه کند. من هم با او گریه کردم . پیرمرد سبیل کلفتی از کنارمان گذشت . دستش را روی شانه پدرم گذاشت،گفت: مرد چرا گریه می کنی ، بابا سرش را بلند کرد، با دست به گربه اشاره کرد و آرام گفت زیرش گرفتم. مرد کمی ساکت ماند و بعد بلند خندید . بلندتر گفت دیوانه و رفت. و بابا دوباره گریه کرد. 

دوست داشتم به آن مرد بگویم بابای من فرمانده جنگ است. چرا مسخره اش می کنی؟ 

/ 15 نظر / 22 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مریم

سلام وبلاگ زیبایی دارید با مطالبی زیباتر و بسیار تاثیر گذار در این شبها ما رو هم از دعای خیر بی نصیب نذارین[گل]

هم دانشکده ایی

رضای عزیز هر روز که می گذرد بیشتر بزرگی شهدای عزیز ما معلوم می شود. به خدا خاطرات بچه های پاکی مثل شما را می خوانم اشک در چشمانم جمع می شود. این را بدانید شهدا افتخار این سرزمین اند. به امید روزی که اجازه ندهیم این افتخار دست آویز طمع های نفسانی عده ایی خاص باشد. ما ایرانی ها همه عاشق قهرمانان خود از جمله بابای شما هستیم و همه انها را در دل خود نگه داشته ایم و اجازه نخواهیم داد عده ایی خاص با کارهای غیر انسانی به نام شهدا ،وجهه شهدای ما را خراب نمایند

آزاده

شهدا سهم بزرگی در خاطره هامان داشته اند اما سهم بزرگتری در آیندمان دارند. در ضمن دخترت خیلی نازه و من مطمئنم تو پدر خیلی خوبی هستی. من تازه وبلاگتو کشف کردم. خیلی کار جالبیه. امیدوارم همیشه پیروز باشی.

پریشون

سلام مدتیه فقط کپی - پست میکنید برادر یک چیز تازه تری بنویسید

باران

سلام روح پدر بزرگوارت شاد . نمیدونم چی بگم انگار ذهنم قفل شده.کاش همه ادما مثل پدرت مهربون بودند.افسوس این ادما رو هیچوقت درک نکردیم. به روزم. التماس دعا

امیر

سلام.نمیدونم چرا هروقت دلم میگیره میام و به وبلاگت سری میزنم,بعد بغضی که راه گلومو بسته باز میشه و ... خیلی چاکریم.امیدوارم همیشه دستت در نوشتن پرتوان باشه.[گل]

اکبر

نامۀ همسر شهید باکری به سردار سرلشگر جعفری رو می خوندم. نمی دونم خوندیش یا نه. اگه نخوندی آدرسشو برات میذارم حتمن بخون. http://www.kaleme.com/1389/06/29/klm-32360

باران

سلام به روزم و منتظر حضورت

سعید"نگاه ما"

کبوتر حرم جلد حرم شهدا بوده ایی و هستی. امروز ما را به جرم نخوانده به محکمه می برند و محاکمه می کنند. باور کن هنوز دلم برای شهدا می تپد و اگر نبود یاد شهدا امروز حال و روزی دیگر داشتم. تو می دانی حال دل آشفته ما را که با میراث امام و شهدا چه می شود. سالها علم حمایت از ولی را بر دوش می کشیم امروز ما را ضد او نامیده اند.

mohadese

بابای خوبی داشتین بایدم بهش افتخارکنید...دمش گرم که همچین بچه هایی رو تحویل جامعه اش داد و رفت...