فرزند آسمان

یاد تولدش افتاد، 13 رجب بود ، نه خودش دلش بود نه شوهرش راضی می شد بفرستدش بیمارستان زیر دست دکترهای مرد، اول سپیده رفتند سراغ قابله، بچه به دنیا آمد خروس خوان شده بود. بعد از آن زندگی شان رونق گرفت، همه می گفتند پاقدم جلال برکت زندگی تان شده است.

جلال را دست به دست کرد و خواباند توی ننو، انگار درد زایمان بود که دوباره پیچید توی کمرش با صدای گریه های جلال، نگاه بغض کرده اش را دوخت به سقف: یا امیرالمومنین(ع) از خودت گرفتمش، خودت نگهش دار ...

با قاشق، آب ریخت توی حلق بچه و جلال باز هم پس زد، سرش را برد نزدیک گوش بچه اش: ترسیدی رولکم ؟ گربه که ترس نداره ...

جلال 9ماهه بود، زهرا نفهمیده بود این 9 ماه جلال چه طور بزرگ شد و پا گرفت، نه ماهه بود که دست به دیوار گرفت و راه رفت، زهرا هرجا می رفت می دید جلال برای خودش تاتی تاتی می خواند و تکیه به دیوار پشت سرش می آید، بچه صدای در را که می شنید دیگر حواسش به زهرا نبود، پاتند می کرد سمت در، دستش نمی رسید در را باز کند، پشت در می ایستاد و بابا را صدا  می کرد.

زهرا ذوق می کرد از شیطنت های پسرش، می دوید دنبالش و سفت بغلش می کرد، بلند که می خندید، گازش می گرفت، جلال اما خوب یاد گرفته بود، شیرین زبانی هم کمکش می کرد؛ لپش را سفت نگه
می داشت تا بابا بزرگ بیاید، می رفت کنارش و خودش را لوس می کرد: بابایی، ماما، گاز!

آن روز هم زهرا رفته بود رخت بشوید، جلال را گذاشته بود پای باغچه بازی کند، کلی لباس توی تشت بود، هم رخت های خودشان هم خیله ی رخت چرک صاحب خانه. زهرا هنوز چند تا چنگ بیشتر نزده بود وسط کف آب که صدای جنگ گربه ها حیاط را برداشت. جلال از جیغ گربه ها ترسید و با جیغ و داد مادر را از کار واداشت. از آن روز تا حالا از بی تابی های جلال، یک شب، خواب آرام به چشمان زهرا نیامده.جلال را محکم بغل کرد، بوسید: مادرکم یه چی بخور ... جون به سرم کردی ... گرسنگی جونتو می گیره ...

حتی شیر دایه را هم نمی خورد، قبلاً روزی 3-4 بار می بردش پیش «زن اوستا» تا سیر شود این چند ماه آخر اما زن اوستای دایه هم از دستش عاصی شده بود، انگار نه انگار همین بچه تا 6ماه پیش همه شیره جانش را می مکید ...

صدای در آمد، بچه را آرام گذاشت گوشه اتاق، شال سه گوشه پر گل را انداخت روی سرش، از لای در سرک کشید، همسایه گفت: ما می رویم صحرا، کاری نداری؟ کمک نمی خوای؟

لب گزید، ابروهای هشتی اش گره خورد توی هم: خدا به همراهتون.

در را نبست، تکیه اش را داد به ستون. پلک های خسته اش افتادند روی هم، زیر لب گفت: خدایا یعنی می شه کسی برای کمک به من از این راه بیاد؟

نفهمید چند دقیقه زل زده به زمین خاکی کوچه. دلش روشن بود کسی از راه می آید. آرام سرش را آورد بالا و چشم باز کرد، مردی با کلاه سبز ایستاده بود جلوی رویش. زهرا دوید سمت صندوقخانه. چیز زیادی در خانه نداشت. یک نان برداشت و رفت سراغ سید، نان را داد دستش و یک حبه قند، گفت: تبرُک کن بدم بچه ام. 6 ماهه داره تو تب جون میده.

مرد قند را گرفت و حمد شفا خواند. زهرا تندتر از آنچه فکرش را می کرد بتواند، قند را در آب حل کرد و ریخت توی حلق جلال. بچه قطرات آب را قورت داد. خندید.

زهرا پسرش را محکم فشرد به سینه، با صدای ضربان منظم قلبش، جان گرفت. یک تکه نان با ترس داد دستش، جلال با ولع نان را از دست مادر قاپید و گذاشت توی دهانش .

سید پشت در نبود تا زهرا تشکر کند.

 

/ 8 نظر / 18 بازدید
عارف

[پلک]همیشه می گن حقیقت تلخه[ناراحت] اما نه همیشه[تعجب] اگه به وبم بیایین و نظر بدید خوش حال می شم[دست] و اگه هم دوست داشتید مطالبتونو کپی کنم[سوال]

صبا

اين جلال منظور پدربزرگوار شماست؟

آسمانی

ممنون روحشان شاد و یاد و خاطراتشان جاوید

هدیــــه آسمانــــــی ...

همه چیز با یک حبه ی قند ... و شاید با تمام عشق و اعتقاد عمیق مادر و یا بهتر با آمدن سید پشت در که دیگر نبود ... قلب جلال تپیدن گرفت و قلب مادر هم جان ... روحشــــــان شاد و یادشــــــان گرامی [گل][گل][گل]

هدیــــه آسمانــــــی ...

سلام استاد بزرگـــــــوار ... فوق العـــــــــاده بود بی صبرانـــــه منتظرم کتاب چاپ بشه تا ... جزاک الله خیـــــــــرا [گل][گل][گل]

كربلايي

سلام بنده ي خوب خدا[گل] [گل]ارزش سخن حکمت آميز[گل] رسول الله (صلي الله عليه و اله) : کلمةُ الحِکمَةِ يَسمَعُها المُؤمِنُ خَيرٌ مِن عِبادةِ سَنَةٍ . پيامبراکرم (صلي الله عليه و اله) : سخن حکيمانه اي را که انسان مؤمن بشنود ، از عبادت يک سال بهتر است . ميزان الحکمه/ج3ص1258 موفق وكربلايي باشيد[گل] درصورت تمايل به اين سايت سري بزنيد و نظرتون رو بيان بفرماييد http://didebaninews.ir/

علي كاوند

سلام خدمت آقا رضا داستان خيلي قشنگي بود حالا كتابش كي چاپ مي‌شه؟ مثلا قرار بود يه تحقيق درباره جامعه شناسي برام معرفي كني و رفتي و حاجي حاجي مكه!!

علی اکبر

اهل آسمان را آسمان زود با خودش می برد زمین جای زمینی هاست روحش شاد یادش گرامی