صدای تو زیباست

مادر صدایش زد. انگار نه انگار که مرا به آسمان انداخته و قرار است دوباره بگیرد. رویش را به طرف مادر کرد و گفت:"جانم!". يادش رفت مرا بگيرد. افتادم زمين. استخوان پایم ترک خورد.

***
وقتی مادر صدایش می کرد، فقط صدای او را می شنید . مادر هم همین طور بود بابا وقتی صدایش کرد همه چیز یادش رفت....

/ 14 نظر / 17 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سميرا

خوش به حال مادر كه عاشق آمد.عاشق زندگي كرد و عاشق رفت...ما هم به ياد شماييم آقا رضا!

شمرشناسی

با اين قلمت کاری می کنی فقط بتونم بگم: .................................. رضا

م.ميراحمدی

اين اتفاق براي من هم افتاده است؛ با اين تفاوت كه به جاي شكستن پا، مخم تكان خورد و ۴۵ درجه از افق، زاويه برداشت!

تازه های ادبی

...............۩ ............۩๑๑۩ ........۩๑๑۩۩๑๑۩ ....۩๑๑۩۩๑๑۩۩๑๑۩ ۩๑๑۩۩๑๑۩۩๑๑۩۩๑๑۩ ۞۩..سال نو مبارک..۩۞

زهرا

سلام پستاتونو خوندم واقعا عالين ای ول خسته نباشين

سميرا

يعني شما فكر مي كنين ده نمكي متحول شده؟! مي تونه؟ مي شه؟