بازخوانی زندگی یک فراری(قسمت اول)

 آقا جواد بود و یک گاری کوچک که بارها و وسایل مردم را با آن به این ور و آن ور می برد.  مگر چقدر در می آورد که بتواند خرج تحصیل و زندگی 5 تا پسر بچه قد و نیم قد را بدهد. آنها بودند و یک اتاق 12 متری که هم اتاق خوابشان بود و هم اتاق بازی بچه ها و هم آشپزخانه.( داستان آقا جواد و زهرا خانم خود حدیث مفصلی است که روزی اگر خدا بخواهد خواهم گفت) 

جلال 12 یا 13 ساله که می شود می داند که آرزوهای کودکانه اش را باید کنار بگذارد و بی خیال درس و مدرسه برود سراغ کار. چند سالی اهواز می ماند شاگردی خیاط خانه دایی اش را می کند و استاد کار که می شود می رود تهران. 18 یا 19 ساله است که یک اتاق انباری را اجاره می کند و رسما تهرانی می شود. در همان روزهایی که خیلی از جوانانی که تهران می آمدند اول از همه سراغ مراکز عیش و نوش می رفتند جلال در اولین قدم می رود سراغ جمع کردن فامیلهایی که در تهران دارد. زیاد می شوند شاید حدود 40 یا 50 نفر. با همین تعداد جلسه قرآن و ذکر اهل بیت را تشکیل می دهد. همین هیئت، محل اولیه مبارزات جلال علیه رژیم شاهنشاهی می شود.

در همین روزهاست که جلال با یکی از مهمترین افراد زندگیش یعنی محمد بروجردی آشنا می شود. و خودتان دیگر قضاوت کنید چه خواهد شد جلالی که دلش برای شهادت در راه آرمانش قرار ندارد گره بخورد با محمد بروجردی.

شاید با پیشنهاد بروجردی آقا جلال که استاد کار خیاطی است می رود در خیاط خانه دربار. از همان زمان راهش به دربار باز می شود. یکی از لباسهای فرح که دنباله ای حدود 12 متر داشت با انگشتان هنرمند جلال تهیه می شود. و جلال برای خودش مبارزه می کند با جمع اوری اطلاعات دربار و در اختیار دادن آنها به محمد بروجردی و گروه مفلحون.

طولی نمی کشد ارتباط جلال با هیئت و دربار و اعلامیه های امام و محمد بروجردی لو می رود و جلال دیگر از این به بعد یک آدم فراریست....

ادامه دارد...

پی نوشت:

همه اینها را که با خودم دوباره مرور می کنم یاد اولین جمله وصیت نامه اش می افتم که نوشته بود: من در زندگی سختی های زیادی کشیدم. زندگی من خلاصه شده بود در اضطراب و مبارزه....

/ 6 نظر / 27 بازدید
mypackage

سلام. همکاری در افزایش بازدید ، در خواست تبادل لینک. www.Mypackage.ir

هدیــه آسمانـــــی ...

جلالـــــــــــی که دلش برای شهادتـــــــ در راه آرمانش قرار ندارد گره بخورد با محمد بروجـــــــــردی ... سلام علیکم ... بازخوانی ؟ خوانده نشد بلکه دیده شد ! بسیار زیبــــــــا به تصویر کشیده شده ؛؛؛ قلمتون فوق العـــــــــــاده است بی صبرانه منتظریــــــــم برای ادامه ... التمــــاس دعـــــــا

بازاریاب

دوست عزیز سلام اگر تمایل دارید مدیریت قوی تری بر وبلاگ خود داشته باشید،امکانات بیشتری به مخاطبین خود ارائه نمایید و یا یک گام بزرگ برای ورود به دنیای وب مستران بردارید ما توصیه می کنیم همین امروز از امکانات رایگان ارائه شده توسط تیم اندیشه ی برتر نهایت بهره را ببرید و با تبدیل وبلاگ خود به وب سایت خواسته های خود را محقق کنید. هم اکنون اقدام کنید و از امکانات دامین و هاست رایگان برخوردار شوید http://designer.moshakhasat.com همچنین در صورتی که تمایل دارید از طریق وبلاگ خود کسب درآمد کنید آدرس زیر را نیز حتما ملاحظه بفرمایید http://www.moshakhasat.com/index.php?route=information/information&information_id=9 با تشکر 1345443841.82

یه بچه ولایی

به نام خدای پرستوهای مهاجر سلام چند روز بود که دلم بد جوری هوای این شهید بزرگوار رو کرده بود.احساس میکردم یه دینی دارم که باید اداء کنم. تا اینکه رفتیم بروجرد.یه سر هم رفتیم خونه مادربزرگتون.بار زندگی بدجوری کمرشون رو خم کرده بود اما هنوز هم نگاهشون شوق خاصی داشت.و لبخندی که هیچ وقت از روی لبشون جدا نمیشد. حرف شهدای کاوند شد،که عمو مجیدتون آدرس اینجا رو دادن. خدا خیرتون بده. منتظر ادامه مطلبتون هستم. ارزوی سنگینیه ولی ان شاءالله شهید بشین. التماس شهادت یا علی

دانشجوی جامعه شناسی (از نوع آزادش)

خدایا ، آنان که به من بدی کردند مرا هوشیار کردند ، آنان که از من انتقاد کردند به من راه و رسم زندگی آموختند ، آنان که به من بی اعتنایی کردند به من صبر و تحمل آموختند ، آنان که به من خوبی کردند به من مهر و وفا آموختند. پس خدایا ، به همه اینان که باعث تعالی دنیا و آخرت من شدند ، خیر و نیکی برسان. شهید دکتر مصطفی چمران ممنونم که نسلی از ما که به حقیقت بخاطر دور شدن از شهدا نسل سوخته هستیم را با یاد شهدا زنده نگه میدارید... خداحافظتان استاد

صدف

فلم دلنشینی دارید استاد خداپدر بزرگوارتان راغریق رحمت کند التماس دعا