سرسنگین شده ای بابا

یادت هست گفتم قول می دهم دیگر در اینجا حدیث نفس ننویسم. گفتم می خواهم نذرش کنم. نذر تو . نذر توی مهربان، تویی که از توی خودت چیزی نمانده بود جز یک اوی بی غل و غش. گفتم آنقدر باارزشی که می توانی همه اینجا را برای خودت کنی. از همان زمان مال تو شد مال خود خودت و من فقط انگشتانم را روی این کیبورد چرخاندم.
آن زمان این روزهای سرسنگینیت را ندیده بودم. یعنی باورم نمی شد.

بگذریم ، اینجا هنوز هم مال توست، نذر توست بیا و بگو ، بگو چقدر سخت است که به جرم محبت طعنه حیوانیتت بزنند. بیا و بگو که چقدر سخت است در دنیایی که یک به علاوه یک ، دو می شود تو پاسخ تمام جمع ها و کسرها را یک ببینی. بیا و توصیف کن چگونه قلب یک عاشق سوز می زند.

چه کنم این دل یادگار توست

/ 1 نظر / 30 بازدید
گمنام

آقا سعید به نظر من شهادت اتفاق خیلی خوبیه که نصیب هر فردی نمی شه و در آن زمان می شد با ریختن خون خود از مملکت و اعتقادات و دینمان دفاع کنیم. اما باز هم به نظر من امروزه ما وظیفه دیگری داریم در این زمانی که وهابیت ملعون با تبلیغاتی که می کنند جوانان مملکت ما را مخصوصا در مناطق محروم کشورمان منحرف می کنند فکر نکنم در این زمان با شهادت من و تو بشود کاری کرد ...