برای دخترم باران

 

هشت ماهه هستی که این را برایت می نویسم. دلبرکی شده ای که امان از قلب بابا گرفته ای.دخترم دوست دارم بدانی شادی تو تنها آرزوی دل باباست. اگر بدانی وقتی با صدای بلند می خندی چطور دل بابا غنج می رود.این را می نویسم تا بعدها که بزرگتر شدی چه من باشم یا نباشم بدانی که بابا  خنده های تو را چقدر دوست دارد.

  دخترم باران، شاید وقتی بزرگ شدی و سری به وبلاگ بابا زدی این سوال برایت پیش بیاید که چرا بابا این همه سال فقط از بابابزرگ نوشت!

               

بابا جان کودکان نسل من طعم زندگی را با طعم انتظار و اضطراب اشتباه می گرفتند، بوی غذای لذیذ و خوردنیهای خوشمزه برای ما با بوی باروت و دود آمیخته شده بود. کودکی آن روزهای ما در اضطراب و تشویش گذشت. صبح که می شد صبحانه را با دعا برای سلامتی بابا می خوردیم و شب وقتی به رخت خواب می رفتیم خدا را شکر می کردیم که هنوز خبر بدی از بابا نیامده، همه ما باورمان شده بود که باباها را خدا برای جنگیدن و شهادت خلق کرده.

جنگ که تمام شده بود وقتی می دیدیم همه بچه ها با باباهایشان به پارک می آیند و ما تنهاییم دلمان پر می شد از غم. آن وقت بود که بغض گلویم را می گرفت و آرام به بابا می گفتم، بابای بد.

نازدانه بابا، جوان تر که بودم احساس می کردم باباها علاقه کمی به بچه هایشان دارند. همیشه با خودم می گفتم اگر این طور نیست چرا بابای من، عمو و عمه هایت را تنها گذاشت و رفت. اگر ما را دوست داشت حداقل به خاطر دختری که قرار بود چند ماه دیگر به دنیا بیاید می ماند.

اما حالا می توانم همه احساس پدرم را به خودم ، برادرم و خواهرهایم درک کنم. وقتی می بینم چقدر عاشقت هستم. وقتی با لبخندت قند دلم آب می شود و خانه نشین می شوم و از بیرون رفتن صرف نظر می کنم اطمینان پیدا می کنم که او هم مثل من عاشق کودکان قد و نیم قدش بود . او  حتما آرزو داشت که دختری را که هنوز به دنیا نیامده ،ببیند و به آغوش بکشد.

دخترم باران، تفاوت بابابزرگ با بابا این هست که او به جز کودکان خودش عاشق همه بچه های ایران بود.

 

پی نوشت: از همه دوستانم که این مطلب را می خوانند خواهش می کنم برای فردای باران چیزی بنویسند.

/ 21 نظر / 150 بازدید
نمایش نظرات قبلی
اکبر

سلام رضا جان! ماشاءا... چقدر نازه! گفتی برای فردای "باران" بنویسیم. اما چی؟ چه جوری؟ وقتی که ما حتی در مورد فردای خودمون (همین فردای فردا) نمی تونیم چیزی بگیم. نگاه کن، ببین توی همین یک سال فقط، چقدر آدمها، مفاهیم، ارزشها و ... همه چی عوض شده! کسانی که تا دیروز جزء سرمایه های نظام بودن و بدون هزارتا القاب و عناوین صداشون نمی زدن حالا شدن سران فتنه. بگذریم از این حرفا با خودم قرار گذاشتم سیاسی ننویسم لااقل اینجا. اما نمیدونم باران که بزرگ شد حتی در مورد پدرش چه جوری قضاوت میکنه. رضا باور کن "فردا" یه مفهوم گنگ گمشده ست. فقط میتونم آرزو کنم که باران همیشه خوب و شاد در کنار خانواده ش (همه خانواده س) زندگی کنه و به تلافی همه ی غم ها و مصائب پدرش، شاد باشه و جوونی کنه. خدا بهت ببخشه فقط کاش مادر نازنینتم بود و اونو میدید حتمن خیلی خوشحال میشد.

سمیرا

دختر نازی دارید به نظرم بیشتر شبیه مامانشه....خدا حفظش کنه

منتظر313

باران جون داشتن پدر یه نعمته. یه نعمت بزرگ.ولی متاسفانه ما اقدر این امام زاده های خونمون رو وقتی میدونیم که از دستشون بدیم. انشاالله همیشه سایه یپر برکت پدر و مادرت بالای سرت باشه. اگه یه وقتی ازشون ناراحت شدی به یاده اونایی بیفت که حتی ارزوی یه دوای پدرشون رو تو دلشون دارن.

محمود

باران! برکت است. خبر آمدنت را با باران دادند.بزرگتر که شوی بار هم بارانی اما دلیل بارانی بودن وبلاگ بابا را بهتر می فهمی

نریمان

ماشااله به تو دختر" حق داشت بابات سرکلاس می گفت دلم میخواد هرچه زودتر برم دخترم رو ببینم تازه اون موقع هنوز حرف نمیزدی خوش به حال بابات با این نازدانه اش .خدا تو رو برای بابا مامانت رو برای تو بابات رو برای دوتاتون نگه داره انشا’اله.

سيب سرخ

باران هميشه نعمت است، باران مظهر پاكي است، باران بركت خداست، باران هديه خداست... انشاءالله اين هديه‌ي خدا روزي مايه افتخار پدر و پدربزرگش باشه...[لبخند]

قلم دل

كم كم بايد يادبگيري عاشق ادم هاي اطرافت باشي .... مثل بابا بزرگت... مثل اسم قشنگت؛كه بر همه مي بارد...

شاگرد

باران عزیز! امیدوارم راه پدرت را ادامه دهی همانگونه که پدرت راه پدربزرگت را دارد ادامه میدهد .

mohadese

ایشاالله یکی از کسانی باشی درآینده که برای مملکتی که پدربزرگت براش خودشو فدا کردوپدرت باتعلیم راه درست زندگی کردنو بهمون نشون داد مفید باشی ومایه سربلندیشون...