محرم

پیراهن مشکی را که در محرم به تن می کرد خیلی دوست دارم. از آن مدلهای دوجیبی است. تا چند سال پیش روز عاشورا که می شد آن را تنم می کردم. اما حالا که کمی(البته به نظر خودم اما به نظر ریاست منزل خیلی) چاق شده ام. دیگر در تنم نمی رود. می خواهم بدهم برایم یکی مثل آن را درست کنند
بگذریم، یادم می آید هیاتی در قرارگاه حمزه بود، بابا آنجا مداحی می کرد. میدان دار هیات هم بود. سینه زنی که شروع می شد با دستان خودش دکمه های پیراهنم را باز می کرد و مرا با خودش به حلقه وسطی سینه زنان می برد. این جمله اش را خوب به یاد دارم "رضا همیشه بیا این وسط سینه بزن" نمی دانم چرا این را می گفت.
این ذکر را هم من وهم خیلی های دیگر یاد داریم. خیلی دوستش داشت.
هرگز کسی جز من تن بی سر نبوسید
بوسیدم آن جا را که پیغمبر نبوسید
حیدر نبوسیدزهرا نبوسید
حتی نسیم صحرا نبوسی

/ 9 نظر / 22 بازدید
ساره گودرزي

خدا بوسيد .... خدا بوسيد ..... خدا بوسيد ....... مطلب زيبايي بود، مثل همه پست‌هايتان .

. . .

از ۷۵ تا ۸۰ باباتو نبينی . بعد هم فقط چند ماه باهاش باشی اون هم توی اين ۱۰ ماه بخواد همه روزهايی رو که نبوده پر کنه البته از خون و سوز و عشق و . . . بی سر و صدا عاشقت کنه بشی مثل خودش و تو یه روز اتفاقی شاهد دیدن دردهاش باشی درد همون یادگاریهای ترکش و خمپاره و . . . جنگ بعدش هم بگه گل من باغبونت باید بره و شروع کنه دوری و فراق و درد و رنج رو يادت بده بعدش هم يه عيد غديری زنگ بزنه که بابا خداحافظ و بعدش تو ۴ سال با خيالش زندگی کنی با صداش و حرف هاش و غم هاش . . . و اگه خواستی ببينيش بايد اتفاقی توی خيابونهای مشهد ببينيش تازه اون موقع اينقدر از ديدين موهای سفيدش شوکه شی که قالب تهی کنی و وسعت دست نیافتنی اش رو که راهت رو کج کني . . . بعد از چهار سال دوباره با يه ديدار اتفاقی ماجرا رو از سر بگيری و باز هم بشید همدم شب و روزهای هم . . .

. . .

نه اینکه این دفعه 4 سال بزرگتر شدی بابا حسابی ذوقت رو میکنه و حرف ها و کارای بزرگ بزرگ یادت میده مثلا دیگه میتونه بهت بگه که چند جای بدنش رو عمل کرده و چند شب و روز زیر اکسیزن بوده و حالا دیگه تو شروع میکنی به سوختن هی میسوزی هی میسوزی . . .هی دلت هوای بابات میکنه چون میدونی دیگه رفتنیه و باز میسوزای برا یه لحظه دیدنش و بابات میگه که بابا مثل اویس قرنی عاشق باش . . . و تو باز میسوزی . . بعد دوباره بابا بگه خوب بابا گل زیاد نباید سرشاخه باشه میدونی که میمیره و باز . . .دوری بعدش تو دو دوتا چهارتا میکنی و میفهمی که دیگه از دیدار مجدد و شروع مجدد خبری نیست. دلم داره میترکه ...کاش یه پیرهن مشکی ازش داشتم تا روی قلبم میگذاشتم و آرومم میکرد

. . .

شما بگيد من چه کنم با اين بابای دست نيافتنی ام؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

زهرا

سلام نوشته هاتون مث هميشه خيلی زيباست اميدوارم هميشه موفق باشيد.

م.ح

دل گرفت! لطفا يه سر به وبلاگ من بزن وبگو اصلا فايده داره ادامه اش بدم؟؟؟؟؟

سميرا

هنوز هم رضا همان وسط سينه مي زنه؟

مهاجر

سلام ! با روايت فتح صحبت کردم .. برای چاپ کار اما با بنياد حفظ هم کاش يه صحبتی بکنيم .. من منتظر آقای اسکندری نيا هستم ها ! ... امتحان هاتون شروع شده ؟