به مناسبت سالروز پرواز مادرم

 درد امانش را بریده ، نیمه شبها چشمانم را که باز می کنم می بینم بیدار است درد خواب را از چشمانش گرفته. خواب را از چشمان او گرفته و امید را از دل من.

دکترها می گویند روزهای آخریست که مهمان ماست.

میروم پیشش آرام دستانش را می گیرم می بوسم و با چشمان و زبان پر التماسم به او می گویم : مادر یادت هست هر هفته بچه های مسجد می آمدند خانه مان هیأت، عمری گریه کن حسین بودی از آقا شفایت را بخواه.

تأملی می کند و پاسخم را می دهد: من نوکر حسینم نوکر از ارباب خود توقعی ندارد، راضیم به رضای او.

..............................

 فاطمه دل نگران جلال است چند روز است از او بی خبر است، می رود در حیاط، گلدانها و درخت مو را آب بدهد. مجید، برادر جلال، قرار ندارد دائم به حیاط می رود و می آید انگار که می خواهد سر صحبتی را با فاطمه باز کند. بلند با خودش می گوید این درخت مو هم یادگار داداشم است. یکباره دل فاطمه می ریزد . صدا می زند مجید چیزی شده؟ از جلال خبری شده؟

مجید با لحن پر از اضطراب جواب فاطمه را می دهد: خانم داداش، داداشم برگشته. فاطمه یک باره دلش پر از شادی می شود، می گوید : خوب کجاست؟ چرا نمی آید؟

ومجید پاسخ آخر را می دهد، نمی تواند بیاید . داداشم بی سر آمده.

وصدای فاطمه بلند می شود یا زینب کبری صبر.......

 

پی نوشت:

مادرم درباره این عکس  می گفت: دست جلال را در دستم گرفتم و به او قول دادم بچه هایش را خوب تربیت کنم به شرطی که او هم مرا زیاد معطل این دنیا نکند.

 

/ 3 نظر / 44 بازدید
مهدی

خدا با علی و فاطمه محشورشان کند

سيب سرخ

مي‌دونم كه جاي هردو بزرگوار متعالي‌ست... ولي بدا به حال من... خدا رحمتشون كنه!!!

علمدار

خدا کند که رضایم فقط رضای تو باشد هوای نفس نباشد همه هوای تو باشد خداکند که گزارت بیفتد به منظر چشمم که سجده گاه نمازم به جای پای تو باشد یا صاحب الزمان ادرکنی