برای خودم...

بی خیال من یکی شوید
به این دیوارها سخت عادت کرده ام . آسمان نفسم را بند می آورد. بگذار به این بهشت مسقفی که برای خود ساختم دل خوش باشم. دانه و آب و همنشین که هست ،بس است. من از بچگی از نامتناهی می ترسیدم
آن طرف دیوار کنجکاویم را اصلا بر نمی انگیزاند .من بیشتر از این دانه و آب و همنشین خوب چیزی نمی خواهم .
اما بین خودمان باشد همیشه ترسی دلم را می لرزاند..... نکند دیوارهای بهشت من فرو بریزد من آماده دیدن آسمان نیستم. ...
اگه شد سری به اینجا بزنید

/ 10 نظر / 25 بازدید
فائزه

همه ی نوشته ها رو خوندم . کلی هم گريه کردم. چقدر زيبا می نويسيد

امير

زيبا می نويسی داداش گلم!

شمرشناسی

.........يه خورده برعکس شديم تو اين قضيه !

شمرشناسی

تو که خونت تو آسمونه مومن ...... به در می گی ديوار بشنوه

ساره

در حد نظر دادن که نيستم اما فقط می تونم بگم فوق‌العاده بود ... خوشحالم که هنوز هم می توانم نوشته هايتان را بخوانم . . .

پلخمون

فکر کردی! اصلا توی آب و دانه ات يک چيزی می ريزند که هميشه در اين شک باشی. اين ور ديوار... اون ور ديوار... جنس اين لامصب دنيا اين است

زهرا

سلام خوبيد اميدوارم هميشه موفق باشيد وبهاری به مژگان سیه کردی هزاران رخنه در دینم بیا کز چشم بیمارت هزاران درد برچینم الا ای همنشین دل که یارارنت برفت از یاد مرا روزی مباد آن دم که بی یاد تو بنشینم

ممدشون

سلام اوس رضا، چطوری؟ آقا ما به همه فک و فامیل گفتیم جمعه در دسترس نیستیم،چون قراره بریم سرخه حصار! چرا ما را پیچاندی برادر؟!