در ادامه...

یادم می آيد یک بار به مادرم گفت: فاطمه دوست ندارم بعد از شهادتم پایت به بنیاد شهید بخورد.

همیشه مادرم می گفت شرمنده جلال شدم.

/ 14 نظر / 15 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سميرا

اختيار دارين ما كه هميشه هستيم شما يه كم سرتون شلوغ شده ديگه ما رو تحويل نمي گيرين! التماس دعا...

نياز

ما بر ابريم شبی دست و دعايی بکنيم...... يا حق

نياز

ما بر اريم شبی دست و دعايی بکنيم. دل بيمار خود را چاره ز جايی بکنيم

مهاجر

سلام ! عالی بود ! اين جسارت ! اين شروع کردن .. از اول بازی اين کتاب دلم می خواست قبل از من شما دست به قلم بشی که شدی ... اين يعنی همون چيزی که شايد آقا جلال منتظرش بود.... يعنی خواسته ...

مهاجر

تنبلی نکنيد .. بنويسيد ....

مهدی خطیبی

درود برشما .با پنج شعر برای دوست :مرگ و مرگِ دوست به روزم و مشتاق نظر شما بدرود.

سلام اينجا عجب جاييه

م.ح

سلام متاسفم اما لطفا در نظر سنجی وبلاگم درباره ی آبگیری سیوند شرکت کن از دست من بیشتر از این بر نمی آمد شما هم اگر میتوانید یا در قالب نظر سنجی یا مطالبی که مینویسید کاری بکنید