یادگاری

 

بابا خانه ای اجاره کرده بود با یک حیاط بزرگ . تمام حیاط باغچه بود. کلی مرغ و خروس هم گرفته بودیم و در گوشه حیاط نگه می داشتیم. بهترین روزهای دوران کودکیم را در آن خانه گذراندم. ازصبح زود تا دم غروب در حیاط بودم. شب هم که می شد مادر با التماس مرا به داخل می برد.

جمعه ای بود که بابا تصمیم گرفت دستی به سر و روی باغچه بکشد . باهم می خواستیم سنگ ها را دربیاوریم. بابا بیل را زیر سنگ بزرگی که در باغچه بود فرو کرد من هم با دست از آن طرف سعی می کردم تا سنگ را دربیاورم. بیل از یک طرف و دست من از یک طرف و در یک چشم به هم زدنی ....احساس کردم انگشتم داغ داغ شد . نگاهش کردم خون ...

بابا تا چشمش به انگشتم افتاد با دودستش آنقدر محکم  کوبید در سرش که سرم درد گرفت. مرا بقل  گرفت و با گریه از خانه بیرون زد .یادم می آید پرستار وقتی دستم را بخیه می کرد چقدر نگران بابا بودم.

حالا بعد از کلی سال من مانده ام و یک انگشت نصفه نیمه کج و ماوج که یادگاری باباست. 

 

از دوست به یادگار دردی دارم

کان درد را به صد هزار درمان ندهم

/ 12 نظر / 27 بازدید
نمایش نظرات قبلی
یه دختر 18 که این روزا بزرگ شدم

نمی دونسم اصلا نظر دادنم درست بوده یا نه !!! من خیلی فاصله دارم !!! درکی از جنگ ندارم ! تجسمش اونقدر برام عجیبه...!!! دغدغه های من کجا و .... !!! نمیدونم اما فکر میکنم مرد میخواد تو اون روزا.... بریدن از همه ی دوست داشته ها و دیدن از دست رفتن دوستان!!! نمی دونم واسه چی بوده !!!!میگن خدا.... من هم افتخار میکنم که ایران کشورم یه روزی مرد داشته !!!!

آذر

چه یادگاری ارزشمندی حسنش به اینه که تا تو هستی این یادگاری هم هست و همیشه و همه جا با توست

سامان

سلام.خوش به حالتون که تو اون دنیا یه کسی را دارید که شفاعتتون رابکنه .موفق باشید.

ساره

مثبتم !!

پسرخاله

کجایند مردان بی ادعا... آنها فرزندان خلف همین آب وخاکند ومانیزهم خطراست اگربا این گمان بسربریم که آنها برای ما دست نیافتنی باشند.شاید خودشان هم راضی نیستند که این گمان را درباره آنها بنماییم.یادشان چراغ راه ما برای گذر از این گردنه ها ی نفسانی است. دوستت داریم آقارضا(پسرخاله)

عاشق مست دیوانه

سلام اقا رضا تو باید یه داداش دیگه به اسم جمال داشنه باشی کپی هم هم بودین فکر کنم نه حتما تو بزرگتری تفکراتت با پدرت فاصله داره زمان اصلاح زیاد داشتی و داری ولی کاش مثل من فکر نکنی خیلی حالیت یا متفکری با وجود ستاره هایی مثل پدرت راه رو میشه پیدا کرد وقت ندارم بعدا میام انشا الله شادی روح شهدا وامام سلامتی وطول عمر رهبر تعجیل در فرج ولی عصر (عج) صلوات

رهگذر

آنکس که تو را شناخت جان را چه کند.... اینو توی یه برگه دیگه هو دیده بودم اما فرصت نشد روی مزاری بشینه..... این روزها عجیبتر از همیشه دل تنگم... شدیدتر از روزای دانشگاه و خل بازی هاش.... خوبه که شما با باران خوبید...

سمیرا

چقدر قيمتيه اون انگشت نصفه و نيمه.

سلام داداش رضا. امیدوارم منو یادت باشه. اکبر حدادی. امروز کاملان اتفاقی به وبلاگت سر زدم. بهرحال کلی یاد قدیمارو کردم. فعلن.

mohadese

خوبه ازپدرتون یه یادگاری از روزای شیرینتون دارید ...