ماجرای زندگی یک فراری (قسمت دوم)

جلال دلش آرام نمی گیرد با هر کسی که گرم می گیرد چند دقیقه ای طول نمی کشد که وارد بحث سیاسی می شود. پدر و مادرها دادشان دیگر از دست جلال در آمده نمی گذارند بچه هایشان با او حرف بزنند. معتقدند جلال کله اش بوی قرمه سبزی می دهد می ترسند بچه هایشان را نیز هوایی کند. اما جلال از فرصت استفاده می کند و روزهایی که از دست تعقیب و گریزها به بروجرد فرار کرده با جوانترهای فامیل شبها قرار می گذارد و برایشان از انقلاب و امام می گوید.

حاج عبدالمحمد یکی از همان جوانانی است که از ترس پدر و مادرش شبها به پشت بام خانه می آمد و با جلال که همسایه آنها بود صحبت می کرد. می گوید جلال سرش پر از سودای امام بود نمی دانم از کجا اعلامیه های امام را می آرود و به من می داد تا آنها را پخش کنم.

جلال از هر فرصتی استفاده می کند تا به قول خودش پیام انقلاب را به مردم برساند یک روز به همسرش که در مراسم روضه خوانی زنانه ای که در محله شان بود شرکت می کرد گفت: برو با خانمهای جلسه صحبت کن تا یک جلسه هم که شده بگذارند بیایم برایشان روضه بخوانم.بالاخره خانمها راضی می شوند و جلال به مراسم روضه خوانی می رود. خدا رحمت کند همسر جلال را می گفت در مراسم روضه خوانی نشسته بودم که یکباره دیدم آقایی با عبایی روی دوش و عینک دودی وارد جلسه شد و در جایگاه روضه خوان نشست باورم نمی شد که جلال باشد عینک دودی خیلی خوش تیپش کرده بود.

روضه را که شروع کرد چند دقیقه نگذشته بود که از صحرای کربلا و مظلومیت حسین بن علی و ظلمی که شمر و یزید  به آل الله کردند  آمد به  کربلای ایران و حسین و یزید زمان و همان جلسه شد جلسه آخری که فاطمه و جلال در آن شرکت کردند....

پی نوشت: این روزها انگار اراده ام از آن خودم نیست نمی دانم آقا جلال چه برنامه ای برایم  دارد.

/ 4 نظر / 25 بازدید
صابر

یاد دلیرمردان انقلابی بخیر ودرود برشما که این حماسه هارا زنده نگه میدارید!

سيب سرخ

ممنون كه امروز من رو با ديروزم متفائت كرديد... امروز شهيدي رو شناختم كه بعيد مي‌دونم از ذهنم بتونم پاكش كنم... بيش از نصف مطالب وبلاگتون رو خوندم...خيلي روان و حذاب مي‌نويسيد...فقط چرا ديگه ادامه نمي‌ديد؟

علمدار

شهدا شرمنده ایم... پلاکاردی روی یکی از میدان های شهر نصب شده بود که روی آن عکس دو چشم بود زیرش نوشته بود: شهدا ناظر اعمال ما هستند...کاش حقیقت نداشته باشد...شهدا شرمنده ایم عالی می نویسی...خدا به قلمت تاثیر بده. راستی از میثم مطیعی یک مداحی دیگه هم هست که راجع به شهدا می خونن اگه بتونم حتما براتون می فرستم. خیلی دعام کنید

بنده خدا

ما هـمه از شـــــیعیان حــــــیدریم / در رکاب وجانـــثاران رهــــــبریم جانــــشین بی بدیل خـــمینـی کبیر / خارچــــــشم دشــــــمنان رهبردلیر نائــــب المهدی رهبـــرم سیدعلی / ازهمـــــــه لایق تر بر رهبـــــری